 |
| |
یکشنبه ۷ اسفند ۸۴ |
زنی درد دارد... |
 |
|
از تاکسی پیاده می شوی، یک بغل کتاب و پوشه در دستانت هست، روسریت دارد از سرت می افتد، پریود هستی، مثل همیشه خون ریزی زیاد، هربار انقدر خون از بدنت می رود که فکر می کنی الان است که... ادامه ...
Permalink |
Comments 25
|
| |
جمعه ۵ اسفند ۸۴ |
درخواست... |
 |
|
وقت نوشتن نیست...خواهشی دارم. می شود لطفا ساعت و محل برگزاری و موضوع هر برنامه و نشستی را که برای هشت مارس در شهر، دانشگاه یا کشور شما برگزار می شود برای من ایمیل کنید؟ خیلی ممنون می شوم.... ادامه ...
Permalink
|
| |
یکشنبه ۳۰ بهمن ۸۴ |
کجایی بابا؟ |
 |
|
حدودن یک سالی می شد که به محض آپدیت کردن، یک نفر از اسرائیل وارد وبلاگم می شد. حداکثر تا سه دقیقه بعد از اپدیت کردن....مثل لیوان شیر صبح، شنیدن صدای مجری از رادیو آشپزخانه که می گوید"سلام، صبح بخیر... ادامه ...
Permalink
|
| |
پنجشنبه ۲۷ بهمن ۸۴ |
این ترازوی عدالت... |
 |
|
سالها سوزن دون حصیری داشتیم، گوجه فرنگی پارچه ای در این سوزن دون بود که سوزن ها ، ریز و درشت، هر یک در گوشه ای از آن فرو رفته بودند. چندباری سوزن ها در دستم فرو رفته بودند، چند... ادامه ...
Permalink |
Comments 15
|
| |
چهارشنبه ۲۶ بهمن ۸۴ |
روزگار جهالت... |
 |
|
روزگاری در یکی از موسساتی که کار می کردم در اتاقی من بودم و دو نفر دیگر. یکی از این دونفر مسلمانی بود معتقد، چند جز ء قرآن را حفظ بود، نمازش قضا نمی شد و تمام ماه رجب و... ادامه ...
Permalink |
Comments 6
|
| |
دوشنبه ۲۴ بهمن ۸۴ |
دوردست... |
 |
|
مسئول پذیرش هتل لبخندی می زند و می گوید:Your passport please,madam!...پاسپورتم را که به سویش دراز می کنم مرد آلمانی غول پیکری که کنارم ایستاده است نگاهی به نوشته روی پاسپورت می اندازد و می گوید:Government of the Islamic Republic... ادامه ...
Permalink
|
| |
پنجشنبه ۱۳ بهمن ۸۴ |
بی عنوان |
 |
|
چهار گروه از آدم ها رادر زندگیم هرگز درک نکردم. برای دو گروه اول احترام قائلم، در واقع هیچ تفاوتی میان انها وآدم هایی که درکشان می کنم نیست. نسبت به دسته سوم احساس ترحم می کنم...از گروه چهارم اما... ادامه ...
Permalink
|
|
 |