Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۲۷ آبان ۸۶

او قوی است...

 



نه! این جمله "این هزینه ها را باید بپردازیم و بازداشت و اوین هم بخشی از این هزینه ها است" ...این پذیرش ها، این زیادی رئال بودن ها، تو کت من نمی رود.

مامانم می گوید سومین یا چهارمین کلمه ای که به زبان آوردم "چرا" بود... "چرا" همه عمر، کلید واژه ذهن من شد، این "چرا" زیر بار پذیرش نمی رود. این زیادی رئال بودن ها، برای تن من گل و گشاد است.

برای چندنفر از دوستانم تیتر زده ام که امروز صبح، یا دیشب، یا ظهر امروز در دادسرا، در خانه، در تجمع مسالمت آمیز، در کارگاه آموزشی بازداشت شده اند؟ چند بار دکمه های کیبورد اول روی "ب" بعد "الف" بعدتر "ز" و "د" و"ش" و "ت" کلیک کرده اند؟ چند "چرای" بی جواب؟...

DSC00428.JPG

می توانم ساعت ها از "مریم حسین خواه" حرف بزنم...قبل تر گفته بودم که خواهر من است و مطمئنم اگر خواهر داشتم، او را هرگز به اندازه مریم دوست نمی داشتم... تو این تنهایی غم انگیز نفس گیر این شهر دوست ناداشتنی سرد و کسل و بی روح دور، تو این تنهایی خاکستری سرد، کسی نیست که بداند مریم حسین خواه وقتی ایده تازه ای به سرش می زند چشم هایش مثل دو تیله برق می زند... و چه باقلا قاتق های خوشمزه ای می پزد... یا بداند که حس مسئولیت او بی نظیر است و تحسین برانگیز...

همه این بعدازظهر تلخ این شهر دور دلم می خواست کسی بود که با او از مریم حرف بزنم... کسی که فوری نگوید ای بابا! فلانی انقدر زندان بود، بسانی را انجور گرفتند، چهار روز زندان که چیزی نیست، اوین که این حرفها را ندارد... من از نرمالیزه کردن، از مقایسه کردن، از تن دادن بیزارم، بیزار...

مریم به نرمی پیچک دورت می پیچد تا وادارت کند چیزی را بنویسی و هرچقدر بهانه بیاوری، نق بزنی، در بروی و بهانه بتراشی بی فایده است. نرم و مهربان، با حوصله و آرام دورت می پیچد و تو خودت را می بینی که نشستی و داری انچه خواسته را می نویسی... رو دور بدو بدو که می افتد، قد شش نفر انرژی و توان و انگیزه کار دارد... می دانم سالها بعد هربار بخواهم درباره آغاز جوانی حرف بزنم، مریم بخش مهمی از حرف هایم خواهد بود...از روزهای "تریبون فمینیستی ایران" تا "زنستان"....از پیاده روی های در کریم خان و مطهری تا کافی شاپ های مرکز شهر... از تجمع های مسالمت آمیز به خشونت کشیده شده تا دفتر شیرین عبادی و زهره ارزنی... از بستنی خوردن ها تا کتاب فروشی های شهر تهران... از هواپیماها تا اتوبوس ها و تاکسی ها...

آنهایی که او را دوباره و این بار به قطار اتهام های کلیشه ای معناباخته تشویش اذهان عمومی، نشر اکاذیب و تیلیغ علیه نظام محکوم کرده اند، مریم حسین خواه را نمی شناسند... اگر می شناختند چنین نمی کردند. اوین با همه دردندشتی سردش، برای مریم و سر پرشورش مدرسه ای دیگر است... شما مریم حسین خواه را نمی شناسید...نمی دانید او چه قدرت انطباق بالایی دارد، چه ذهن درگیر مسایل زنان، از کوچک ترین سوژه ها بهترین گزارش ها و خبرها را خلق می کند، او خندان است، خنده جزئی از بودن مریم حسین خواه است و این خنده را در اوین هم حفظ می کند، شاید دیوارهای سبز رنگ دویست و نه او را یاد دیوارهای آبی و صورتی زیبای خانه کوچکشان بیندازد، دلتنگ می شود، می دانم... اما سر پرشور و دل عاشق و عزم جزم او تسلیم بشو نیست.

شما مریم حسین خواه را نمی شناسید، او نرم و مهربان، معترض و پرشور، دوست تر از هر دوستی است... بدون آن یک کیلو کاغذ و خودکاری هم که همیشه با خود دارد، همان مریم حسین خواه است که مدام می نویسد و دنیال سوژه ها است و زیبا خلق می کند...حالا قلم و خودکار به او ندهید، با آن ذهن پویا چه می کنید؟ امروز بخشی از زندگی من را زندانی اوین کردید؛ باکی نیست... مگر راه دیگری هم باقی گذاشته اید؟

چه ملغمه تلخی است که برای دوستان دربند بسیاری در زنستان نوشتیم، خبر کار کردیم، ویژه نامه درآوردیم و حالا یکی از ستون های زنستان دربند است و ما زنستان نداریم که از او بنویسیم...

+ مریم حسین خواه روزنامه نگار و عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد

+ فریده غیرت ،حقوقدان:بازداشت مریم حسین خواه غیر قانونی است

+ در غیاب زنستان

+ برای مریم حسین خواه

+ وصله ایی که به این قبا نمی خورد

+ عکسی از مریم حسین خواه در کسوف

+ افکار من همچون نسیم آزاد است و از فضای زمان و مکان عبور می کند ...

+ اینهمه ترس چرا؟

+ شادی صدر: نمی گذاریم فعالان زن زندان بمانند

+ دختري که مي خواست همه سيب ها را بچيند

+ بازداشت مریم حسین خواه، فعال حقوق زنان

+ ما همه مجرمیم

Permalink | Comments 24
 


 

.:: نظرات خوانندگان



فرناز جان يه سوال داشتم، مريم مگه چادري نيست؟ اينو با توجه به عکي آرش کسوف ميگم، اگه هست فکر کنم اين عکسي که شما ازش گذاشتي يه جورايي شکستن حريم خصوصيه مريم باشه، نمي خوام بگم که چرا مريم اينجا موهاش بيرونه، اصل منظورم اين نيست فقط ميگم اگه مريم چادري باشه شايد دوست نداشته باشه اين عکسش رو همه ببينن، اميدوارم که خيلي زود مريم رو بيرون از زندان همون جوري پر انرژي ببينيم

-------------
فرناز: پانی جان! مریم دوسالی هست که دیگر چادر سر نمی کند. آن عکس آرش مربوط به سه سال پیش است :-)

پاني :: 3 آذر 1386 11:37 بֽظֽ


همه اش تقصیر استکبار جهانیست

شریعتمداری :: 3 آذر 1386 9:58 بֽظֽ


کاش زودتر آزاد شه.

-------------
فرناز: کاش...

مهناز :: 3 آذر 1386 6:26 قֽظֽ


رویاهاتو از دست نده
واسه این که اگه رویاهات از دست برن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن.....
رویاهامان را از دست نخواهیم داد مگه نه؟

--------------
فرناز: معلومه که نه:)

مارال :: 1 آذر 1386 8:43 بֽظֽ


درود
وبلاگ نويسان ايراني در يك حركت ملي ميخواهند كه اعتراض خود را به هر گونه جنگ افروزي و جنگ طلبي نشان دهند. سپاسگزار خواهيم شد شما نیز ما را در مخالفت با جنگ افروزی تنها نگذارید و حمایت خودتان را از صلح طلبان ایرانی دریغ نکنید. آدرس:
http://hamava01.blogfa.com/post-135.aspx
منتظر راهنماييها و حمايتتان هستیم. ضمنا در صورت هر گونه همکاری اطلاع دهید تا به لیست حامیان صلح بپیوندید. سربلند و پیروز باشید

هم آوا :: 1 آذر 1386 3:37 بֽظֽ


سلام مي گم اين روزها كار شما شده فقط از بازداشت و زندان نوشتن. اميدوارم اين روزهاي ضربان دار به زودي تموم شن. واقعا اميدوارم

------------
فرناز: من هم امیدوارم...تا بتوانیم از زندگی هم بنویسیم...

خزر :: 30 آبان 1386 3:23 بֽظֽ


متاثر شدم .
اميدوارم اين روزها هم براي ايشون به راحتي سپري بشه هم براي خانوادشون.
( هر چند اميدواري كاذبي ِ)

------------
فرناز: خودش البته روحیه بسیار مقاومی دارد.

mohi :: 30 آبان 1386 2:36 قֽظֽ


فرناز مهربانم دلم خیلی گرفته.دلم برای خنده های مریم تنگ شده.امیدوارم این شب ها هر چه زودتز تموم بشه و مریم برگرده کنارمون.

-----------
فرناز: من حست را خوب می فهمم آزاده جان:(

azadeh :: 29 آبان 1386 5:39 بֽظֽ


از چرایی این چراها و بی جوابی این سوالها مغزم به دوران میفته و باز هم راهی نیست جز حرف زدن. دستها کوتاه و راهها دور است و این یعنی درد مضاعف.
فرناز جان دربارهء مریم سوالی داشتم شاید جوابش رو بدونی.
niala3mas@yahoo

--------------
فرناز: نیالا جان! سوالتان را ایمیل کنید تا اگر جوابش را می دانم و حوزه خصوصی او نیست جواب بدهم.

niala :: 29 آبان 1386 5:09 بֽظֽ


غیر از ابراز تاسف چیز دیگه ای ندارم بگم... :(

------------
فرناز: :(

fateme :: 29 آبان 1386 3:22 بֽظֽ


سلام فرناز. واقعا آدم نمیدونه چی بگه! واقعا می خوان همه رو دستگیر کنند؟ تنها خبر خبر بازداشته...

-----------
فرناز: من نمی دانم واقعن به کجاداریم می ریم علی جان :(

علی :: 29 آبان 1386 2:59 بֽظֽ


سلام به صاحب خانه گل و مهمانان گرامي اين وبلاگ. خداييش خوش به حال هر كي كه ميزبانش اين صاحبخانه است. خواستم دو موضوع را عارض بشم. اول اينكه من بيلميرم كه چرا دوستان انقدر ناراحتتند؟ اگر قبول داريد كه مريم خانم يك چنين شخصيت وارسته اي داره ، پس چه جاي نگراني؟ اين خانم مستقل از مكاني كه در آن هست راهش رو ادامه ميده :) بدون وابستگي و در وارستگي كامل. چه بسا كه عده اي به حضورش در آن مكان بيش از ديگران نياز داشته باشند. ها؟ ممكنه؟ :) بد نيست كه ما به فكر خودمون باشيم و ببينيم كه زندگي چقدر بالا پايين داره و چه خوبه كه آدم انقدر به هدفش مومن باشه كه مكان حضورش براش مانع نباشه. راستي چند نفر از دوستاني كه براي مريم اظهار ناراحتي كردند به اين جايگاه رسيده اند؟ پس زياد براي اين خانم غصه نخوريد :) موضوع دوم اينكه ببخشيد ما دقدقۀ نان داريم و اينجا بهر كسب آمديم . چَمَن ميزنيم ! چَمَنيه ! چمن ؟ ؟

----------
فرناز: نصفه زدی کارت مقبول نیفتاد :))))

علي :: 29 آبان 1386 1:28 بֽظֽ


سلام
فرناز عزیز کاش بودی. اینجا همه به حضورت احتیاج داریم مریم نیست و من وخواهرش، هاجر رو می گم، کلی داغونیم امروز که این ها رو می نویسم قراره با شهاب برن ببیننش.
خواستم بگم مریم ما، این روزها با یه روحیه ی خوب داره اونجا هم مبارزه می کنه.
اما کاش بودی یادته دفعه قبل همه ی پشتوانه ی هاجر بودی؟

-----------
فرناز: یادم هست مهدیه جان و کاش اونجا بودم :(....به هاجر بگو خیلیییییییی از طرف من بهش سلام برساند :(

مهدیه :: 29 آبان 1386 9:16 قֽظֽ


گریه ام گرفت...

----------
فرناز: :(

سیما :: 28 آبان 1386 11:18 بֽظֽ


Dیک بار دیدن مریم کافیه تا بفهمی انسان های خوب هنوز وجود دارند
دختری با نگاهی شفاف و آسمونی خیلی از شنیدن خبر دلم گرفت چه خوب که نیستی و هیچ سگی نمی تونه پاچه ات رو بگیره

----------
فرناز: والا پاچه مان را داغون کردند روزبه جان بعد آمدیم!

ROUZBEH :: 28 آبان 1386 4:35 بֽظֽ


مریم از اون دخترای مهربون و بی ادعاست که با اینکه فقط یکبار تو قرار کوه دیدمش با اینکه کم حرف میزد اما وقار و صبوریش حس احترام رو تو آدم به وجود می آورد . امیدوارم بی دردسر همه چی تموم بشه .خیلی زود

-------------
فرناز: امیدوارم... این کابوس تمامی ندارد انگار :(

بهار :: 28 آبان 1386 0:28 بֽظֽ


مطمئن باشید زنان آینده ایران این مبارزه و گذشت شما رو فراموش نمیکنند.

دلا دیدی که خورشید ازشب سرد
چو آتش سر ز خکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجر ها که از دل ها گذر کرد
زهر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آوز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است

-----------
فرناز: بد روزگاریه...

علیرضا :: 28 آبان 1386 9:17 قֽظֽ


فرناز عزیزم! واقعاً با دیدن این خبر اشک تو چشام جمع شد. من مریم رو زیاد نمی شناختم، اما همون چند باری که از نزدیک دیدمش و با آشنایی که از نوشته هاش و فعالیتهاش دارم، می تونم تمام حرفات رو بابت دل و اندیشه پاک و فعال و آزاد مریم باور کنم و از صمیم قلب روشون صحه بگذارم. واقعا متاسفم، هم به خاطر مریم، هم به خاطر زنستان، که من رو با شماها بیشتر آشنا کرد، و هم به خاطر دل آرام ها و روناک ها و هاناها و هم به خاطر تمام زشتی ها و ظلمها و ناحقی های اخیر، خصوصا نسبت به فعالان حوزه زنان و آزاد اندیشان و حق طلبان، که هر روز اخبارش رو می خونیم و می شنویم.
روزگار غریبی است نازنین....
شعرم رو به مریم عزیز و مریم های بیدار دل و آزاد اندیش تقدیم کردم.

------------
فرناز: فکر کنم یک بار دیدن مریم هم کافی باشد تا عمق مهربانی و انسانیتش را بتان درک کرد مرجان جانم

مرجان نمازی :: 28 آبان 1386 1:40 قֽظֽ


چی می تونم بگم جز اظهار تاسف؟ و امیدواری از اینکه زودتر آزادش کنن..

-----------
فرناز: امیدوارم...

دنیا :: 28 آبان 1386 1:27 قֽظֽ


فرناز جونم! خیلی خوب می تونم حدس بزنم الان چه احساسی داری. راستش من هم وقتی خبر را در شهرزاد نیوز خواندم باورم نمی شد که به کدامین گناه. شما تک تک افرادی که در زنستان می نوشتند را می شناسید پی چه می گردید. و یاد گزارش مریم پارسال فکر می کنم بود از بند زنان در زندان اوین. او با آن فضا آشناست و مقاوم. فرناز جان من دید رئال را نفهمیدم ولی با دید مقاومت من این تاوان مقاومت ماست. اما با همین دید هم باید بر سر این که چرا انسان ها بازداشت می شوند مقاومت کرد.
هیچی نمی تونم بگم و خوب می دونم الان در تنهایی چقدر برایت سخت تر است.

-----------
فرناز: این تنهاییش خیلی سخته سینا :( اینکه از همه کسانی که می شد باهاشون از حسم و از مریم حرف بزنیم دورم :(

sina :: 28 آبان 1386 1:10 قֽظֽ


فرناز عزیز سلام
انگار آب جوش بر سرم ریخته باشند ، مات نشسته ام و دستم به دگمه های کیبورد نمی رود . گرچه باورش سخت نیست اما باور نمی کنم مریم الان در اوین باشد .
بغض گلویم را گرفته ، مریم را اتفاقاً خوب می شناسم ، وقتی آمده بود زنجان و توی خیابانهای زنجان از نوستالژی هایش می گفت ... این وجو پاک و مهربان را چگونه می توان توی سلول تصور کرد ؟‌
خوب نیستم ...

-------------
فرناز: گمان کرده اند ان همه مهربانی و پاکی و خوبی مریم را انگار می شود اسیر کرد... من هم خوب نیستم :(

محمد :: 28 آبان 1386 0:25 قֽظֽ


ای داد بیداد

-----------
فرناز: :(

eghbal :: 27 آبان 1386 11:37 بֽظֽ


سلام فرناز عزیز در دانشکده خبر که بودیم مهمترین درس برای من تهیه وتنظیم خبر بود...دلیلش هم این است که رسانه برای خبر متولد شده است و گزارش مصاحبه و....در کنارش ایجاد میشود عناصر اصلی خبر 5w, H هست و من گاهی وقتها فکر میکنم که آن پنج w همه اش why هست و حتی این را به استاد عزیز همیشه ام علی اکبر قاضی زاده هم گفتم و او تایید کرد که در واقع همین است چون بقیهwها در اصل چراهایی هستند برای زمان و مکان و... مطلب روان و نکته دارت مرا به خاطرات 5 سال پیش و ایده همه اش چرا خودم برد.... عکس خیلی خوبی از مریم کار کرده ای که خیلی زنده است و گویا....این تصویر خیلی در خدمت شرح شخصییت مریم است ...آفرین فرناز...اگر توی رسانه های ما اینقدر همگون انتخاب عکس می شد و از این ظرفیت مهم استفاده درست تری می شد اثر بخشی اش خیلی بیشتر بود....برای مریم هم با همت تمام بیاییم مخصوصا از منظر حمایت حقوقی و وکالت موثر......مثل دلارام....ولی مظلومیت این دکتر زهرای فقید عمق جان هر سنگی را هم میسوزاند...نکند فراموش کنیم

-----------
فرناز: نه فرجام جان...نه باید عادت کنیم و نه باید فراموش کنیم. نرمال شدن این اتفاق ها وحشتناکه.

فرجام کمانه :: 27 آبان 1386 11:12 بֽظֽ


من نیز در زمره خیل بی شماری هستم که مریم حسین خواه را از نزدیک نمی شناسم تنها نامی از او در این دنیای مجازی خوانده بودم به عنوان یک روزنامه نگار و فعال حقوق زنان اما اکنون بیش از همیشه ان "چرای " کلید واژه ذهن تو در سرم بانگ می زند ! دختران شاداب و ازاد اندیش و شجاع سرزمینم به چه جرمی دربند می شوند ؟! چرا ؟چرا ؟ و چراهای بی جواب بی شمار ...

------------
فرناز: گاهی سرم از فرط این همه چرای بی جواب می ترکد لیلا جان...

لیلا :: 27 آبان 1386 9:28 بֽظֽ