Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

سه شنبه ۱۶ مرداد ۸۶

«آنان زبان را می ربایند، شعر را هم...!»

 



برای خودم، محبوبه، مریم، مریم، الناز ، الناز و هرکس که حال و هوای این روزهایش سخت ابری است.


محبوب من!
همه جهان پاسگاه بزرگ پلیس است
و ما هر روز باید در صف بایستیم
تا به اثبات برسانیم
که به زنان نزدیک نمی شویم
و جز آب و علف نمی خوریم
و هیچ نمی دانیم از آبی دریا و
لاجوردی آسمان ها...

در این روزگاری که تمامی پیام آورانش را فروخته
تا یک کولر گازی بخرد؛
و همه ی سرایندگانش را فروخته
تا یک دستگاه ویدئو تهیه کند...

در این روزگار
که گل سرخ را با یک ساعت «سیکو» معاوضه می کنند
و قصیده را با یک کفش...
در این زمانه تا دندان مسلح به موسیقی جاز
و شلوارهای جین
و حواله های «آمریکن اکسپرس»...

احساس نیاز می کنم، ای عزیز!
به خواندن آخرین شعر عاشقانه ای که نوشته ام،
پیش از آن که تو، آخرین زن باشی
و من،
آخرین حیوان سراینده!

در روزگار شبه نظامیان فرهیخته
و نوشته های بمب گذاری شده
و انتقاد مسلحانه...
در دوران ایدئولوژی های «صدا خفه کن»
و مذهب های صدا خفه کن
و فتواهای صدا خفه کن...

در روزگاری که قصیده را می ربایند
به خاطر مونث بودنش
و زبان را می ربایند،
به خاطر سفرهای بسیارش به اروپا...

د دوره ی هفت تیری که خواندن و نوشتن نمی داند
من، کتاب چشمان سیاهت را می خوانم
همچنان که زندانی سیاسی می خواند
کتابی ممنوع درباره آزادی را
و همچنان که یک زندانی شاد می شود
با یک پاکت سیگار قاچاق...

در روزگار نویسندگان سربرآورده از رحم نفت
و روزنامه هایی که هزاران هزار بار
بکارت خود را از دست داده اند
و بسی بدتر از اینها...!

در روزگار ادبیات لوله های نفت
و ادیبانی که حکومت، آنان را در لوله ها تربیت می کند...
در روزگاری که معاشقه
و همجنس بازی فکری
و جنبش قلم ها...همه با رایانه انجام می شود...

برآنم که به بندرگاه چشمانت بگریزم
آنجا که شنا کردن هنوز امکان دارد
و شعر نوشتن...هنوز ممکن است.

در روزگاری که قلم می هراسد
از سخن گفتن با کاغذ
و طفل شیرخوار، هراسان است
از نزدیک شدن به سینه ی مادر
و شب، می ترسد از اینکه تنها در خیابان قدم بزند
و گل سرخ، از شمیم خود
و کتاب ها، از عنوان خود می ترسند...

من، به دامان تو می آویزم
که با من بمانی،
تا خوشه ها به سلامت مانند
و جویبارها به سلامت مانند
و آزادی به سلامت باشد
و پرچم جمهوری عشق
افراشته ماند.

این تنها بخش هایی از شعر بلند «آنان زبان را می ربایند،شعر را هم...!» سروده نزار قبانی شاعر بزرگ جهان عرب به ترجمه مهدی سرحدی است.

Permalink | Comments 15
 


 

.:: نظرات خوانندگان



زیبا بود......

------
فرناز: مرسی

فرناز :: 18 مرداد 1386 11:35 قֽظֽ


خيلي عالي بود، به انتخابت آفرين مي‌گم، باز هم از اين كارها بكن.

---------
فرناز: مرسی :-)...خوشحالم دوست داشتید.

پرستو :: 18 مرداد 1386 0:08 قֽظֽ


و در روزگاری که دل می ترسد از طپش به خانه باز گشته ها و دهان میترسد که بگوید عزیزکم خوش آمدی
با اینهمه در خالی روزهایم هنوز هم به تو ناگفته می گویم نازنینم قلمم را حبس کردم تا برایت ننویسم که چه دلتنگت بودم .ببخشم

--------
فرناز: شما چای تلخ وبلاگ نویس سابق خودمان هستید؟

چای تلخ :: 17 مرداد 1386 11:55 بֽظֽ


شعر بسيار زيبايي بود.
گرچه توضيح دادن براي برخي افراد كار به شدت بيهوده اي ست اما دوستي كه كمي قاتي كرده ايد.(آزيتا خانم)، ما با دولت مردان عرب مشكل داريم نه با شاعران و نويسندگان و ساير مردم عرب و يا هر جاي ديگر دنيا.
ضمن اينكه در حال حاضر دولت ما جزو مشكل آفرين هاي قهار است كه دست تمامي دولت ها را از پشت بسته است. و اگر تمام مردم دنيا يك چنين نگاه انساني و مدرني داشته باشند!!! ما همگي جزو منفورترين ها خواهيم بود!
فرناز عزيز مي بخشي بابت توضيح اضافه.
با آرزوي هميشگي براي موفقيت تمام فمنيست ها به خصوص از نوع ايراني... (;

-------------
فرناز: این هم دردی است سفید جان که قرص هایشان را پشت و رو و نشسته می خورند و بعد این طور قاطی می کنند دیگه :-)....مرسی از آرزوی خوبتان :-*

سفيد :: 17 مرداد 1386 5:47 بֽظֽ


اما فرناز عزيز در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه من تاثير زيادي حتي در آموزش فيزيك به عزيزان كوچك تر خود را هم ندارم چه رسد به تغيير نگاه آنها به علم. ايراد از همان پدر و مادر بود . . . به اعتراف خودشان . . . ! بله دوست من ! آنكه طالب علم است از هيچ هم آموزش ميبيند و آنكه به دور خود ميچرخد ، تاثيري از مدرس ها نمي پذيرد. ماجرا در خانواده غالب ريزي شده است . . . سالها پيش ! چه شد آن هدف متعالي؟ حالا چطور ميخواهم غالب را عوض كنم؟ آنها كه مصلحان بزرگ اجتماع بودند ، اصحاب داشتند، فدايي داشتند، در راس قدرت بودند و امتي را به حركت درآوردند، هنوز جنازۀ شان سرد نشده بود ، امت به جان هم افتادند و يكديگر را تكه پاره كردند . . . حالا من . . . به اين موضوع مطمئن شدم. حال بايد آن شخصيت مشهور و خوشايند را كنار ميگذاشتم چون انگيزۀ اوليۀ كارم از بين رفته بود. كار آسوني نبود. يك جور قرباني كردن خود بود. اما اگر اين كار را نميكردم ، خود واقعي خودم در مابقي عمر قرباني ميشد. پس انجامش دادم :) فرناز عزيز راستي آيا زندگي هم به نوعي شبيه به مدرسه و ورود به اين چرخه نيست؟ اول زندگي ميكنيم بدون اينكه بدانيم زندگي يعني چه . . . بعد وارد مقاطع بالاتري از زندگي ميشويم . . . بيشتر ميبينيم . . . كساني را ميبينيم كه در مورد اشتباهات زندگي ديگران ميگويند . . . كساني زندگي و فرهنگ درس ميدهند . . . در ابتدا كه كماكان سرخوش هستيم آنها را ديوانه مي پنداريم . . . بعد خودمان وارد گود ميشويم . . . تعدادي ميشنوند و تعدادي ميگويند . . . بعضي ها خوانندۀ پر و پا قرص هستند بعضي ها شنوندۀ پر و پا قرص . . . بعضي ها نويسنده . . . تعدادي مشهور . . . با وقت كم . . . تعدادي همواره خود را طالب عقايد ما معرفي ميكنند . . . تعدادي هم مسير ما به نظر ميآيند. . . نميدانم الان از كدام دسته هستم اما من ديگر نقش درس دهنده را نمي پذيرم :)

----------
فرناز: علی جانم! من راستش هرگز دلم نخواسته و نمی خواهد که نقش مدرس را داشته باشم. خودت خوب می دانی که چطور از معلمی بریدم...بدبختی این است که گاهی بی انکه بخواهی و بدانی یک هو می بینی برای دیگرانی این نقش را پیدا کردی و من همیشه سعی می کنم فرار کنم...گاهی موفق می شوم...گاهی هم نه!

علي :: 17 مرداد 1386 5:40 بֽظֽ


يك روز وارد دبستان شدم . . . نمي فهميدم درس يعني چي . . . اما همواره شاگرد ممتاز بودم تا انتهاي دورۀ راهنمايي جزو شاگردان خوب بودم . . . اما باز نفهميدم درس يعني چي؟ در دبيرستان علم بيشتر خودنمايي كرد و در اين ميان سختترين درسها به نظر اكثريت دانش آموزان ، درس فيزيك بود . . . هميشه ميگفتم (( اين معلم هاي فيزيك شعور ندارند. آنها بايد بفهمند كه اين علم به اين آسوني توي مغز بچه ها نميرود و هميشه راندمان كار پايين است. جداً چرا نميروند رياضي و جبر كه علاقه مندان بيشتري دارد را درس دهند؟ )) چهار سال به اين جمله اعتقاد داشتم . . . تا اينكه در رشته مكانيك قبول شدم . . . يكي از سختترين رشته ها در تمام دنيا . . . با فيزيك عالي آشنا شدم و درنتيجه مسلط به فيزيك دبيرستان . . . قدرت انتقال هم داشتم . . . مدرس شدم . . . مشهور . . . حس مفيد بودن و تاثيرگذاري تمام وجودم را گرفت . . . هدفي متعالي ترسيم كردم . . . حالا ترديد نداشتم كه مسئوليتي مهم بر دوش من است. پدر خانواده دسترنج خود را بي چانه زدن به من ميدهد و مادر خانواده پارۀ تن خود را به دست من ميسپارد . . . چشمان پر از شوق شاگردان پس از لذت فهميدن اين درس مشكل، مرا سرشار از انرژي كرد . . . كلاسهايي كه دبير آن به دليل عدم رضايت دانش آموزان و داوطلبان كنكور، بركنار ميشدند را به من ميدادند . . . و باز هم شهرت . . . با وقت كم و حق التدريس بالا. . . مصاحبه كننده با دبيران متقاضي استخدام كه بعضاً سن پدر مرا داشتند شدم . . . مدير آموزش شدم و . . . بله مشهور! نظرسنجي ها هميشه به نفع من بود :) اما فرناز عزيز . . .

---------
فرناز: اما....

علي :: 17 مرداد 1386 5:39 بֽظֽ


سلام ، نوشته خيلي زيبايي بود
موفق باشي

---------
فرناز: ممنون :-)

mohamad far :: 17 مرداد 1386 1:48 قֽظֽ


فرناز جونم خيلي چسبيد اين شعر ....يك دنيا ممنون دوست خوب

-----------
فرناز: خوشحالم که دوست داشتیش دوست جونم :-*...من هم این شعر را خیلی دوست دارم :-)

محبوب :: 16 مرداد 1386 8:30 بֽظֽ


در ضمن خسته نباشي با نوشتن شعر يه عرب. اين عرباي پابرهنه كم به ايران ايراني چه در قديم و چه در حال حاضر توهين نكردن. همين الانم كويت كه يك صدم ايرانم نيست داره وراجي ميكنه درباره ايراني ها. اون ورم كه نانسي عجرم هر جا تو هر كشوري كه حكومتش عربيه دارن بر ضد ايراني حرف ميزنن تمومش كن لطفا براي اثبات حرفات ز لجن كمك نگیر
-------

فرناز: جدی جدی تو خودت نمره بیستی/ تو مثل هیچ کسی نیستی :-))))

آزيتا :: 16 مرداد 1386 6:03 بֽظֽ


هميشه گفتم هميشه ميگم هميشه خواهم گفت
فمنيست هاي ايراني از كثيف ترين فمنيست هاي جهان هستن و صد البته از بي عرضه ترينشون. همشون يا با كسي دوست بودن يا با مردي ازدواج كردن و بهشون خيانت شده در نتيجه از همه مرد ها بيزار شدن به حساب خودشون. اين وسط تنها چيزي كه ناديده گرفته ميشه بي عرضگي خودشونه كه چرا وقتي كه ميخوان جواب بدن خوب فكر نميكنن و جرا خوب در مورد اون مرد تحقيق نميكنن. مگه تمام زن هاي عالم خوب هستن كه تمام مرد هاي عالم خوب باشن؟؟! بنده از شوهرم بسيار راضي هستم بسيار مرد خوب و باوفا و مودب و موقر هست. اما ايشون واسه من از هوا نيافتاد خواستگار اول من هم نبود و به نظرم درست ترين و بهترين انتخاب من هم بود. بهتره خودمون رو گول نزنيم خانوماي عزيز. لطفا چشماي خودتون رو باز كنيد و درست انتخاب كنيد. تا مردي شوهر شما بشه كه به قوانيني كه از نظر شما تبعيض آميزه نه بگه و با برابري حقوق زن و مرد موافق باشه. بيشتر از اين دوست ندارم حرف بزنم لازم هم نمي بينم شما جوابي به من بدي چون اصلا برام مهم نيست كه چي ميگي
به هر حال شما اول گليم خودتو از آب بكش بيرون بعدا به فكر بقيه باش. هيچكس نميتونه تنها زندگي كنه. اگه شما خيلي فمنيست و ضد مرد هستي لطفا همين جا اعلام كن تا اخر عمر ازدواج نميكني

------------
فرناز: چند روزی بود انقدر از ته دل نخندیده بودم. مرسی که با فرمایشات گهربارتان انقدر ما را خنداندید :-))))...فقط در حین رفت و آمد مراقب باشید احیانن موش کور یک وقت شما را نخوره!! :-))

آزيتا :: 16 مرداد 1386 5:59 بֽظֽ


مثل اين‌كه اين حال و هوای ابری، اين دلتنگی و آشفتگی يك بيماری واگيردار است كه اين روزها بسياری بدان دچار شده‌اند. پس من تنها نيستم...
پيروز باشی و سرافراز

-----------
فرناز: :-)

کاوه كرمانشاهي :: 16 مرداد 1386 3:42 بֽظֽ


غصه نخور فرناز عزیز!!
توی این مملکت حریم شخصی (حتی توی رختخواب هم) تعریف نشده هنوز!!!!!

منم این روزها به شدت ابری و بارونی‌ام.
پست به موقعی بود!
امیدوارم بهتر و بهتر بشی...

-------
فرناز: دل آدم از این می گیرد که این حضرات ادعاهای اصلاح و دموکراسی شان گوش فلک را کر کرده است!! امیدوارم تو هم بهتر و بهتر بشی عزیزم :-)

زن زمانه :: 16 مرداد 1386 1:01 بֽظֽ


قلمش دل نشين است...

---------
فرناز: یکی از شاعرهای محبوب من هست :-)

حسام :: 16 مرداد 1386 0:32 بֽظֽ


من هم دیروز دو بار حالم گرفته شد و بار دوم شدید تر از بار اول . خبر اول مبنی بر توقیف شرق و وقتی پوزش نامه (!) را خوندم بیشتر احساس تاسف کردم . عذر خواهی مفتضحانه ای بود . یک جور دست و پا زدن بیهوده .

----------
فرناز: کاملن خجالت اور بود....یک افتضاح کامل لیلا جان.

لیلا :: 16 مرداد 1386 0:27 بֽظֽ


از ماست که بر ماست
فرناز جان، ای کاش لااقل این روزنامه نگاران "دوزاری" قدری فهم و شعور داشتند و لااقل برای حرفه خود کمی ارزش قائل میشدند. راستش فکر میکنم اکثر آنها اصلاً نمیفهمند که چه شغلی را دارند، والا حتی برای حفظ ارزش و موقعیت شغل خود از آزادی قلم، و مهمتر از همه آزادی بیان دفاع میکردند، اگر چه مخالف نظر آنان و یا باب سلیقه آنان نباشد. آنها نمیفهمند که روزی هم نوبیت خودشان میشود و با عرض معذرت به مانند گوسفندی سوار هواپیمایی با نقص فنی میکنندشان و با اینکه همه هم میدانند هواپیما ایمین نیست و اولین خلبان از پرواز سر میزند، ولی آنها (" روزنامه نگاران" ) که شغلشان چرا کردن است، آنقدر در مقابل قدرت خود را دون میدانند که بدون پرسش سرشان را میاندازند پایین و آگاهانه به قتلگاه خود میروند. و بدان در جامعه ای که این وضع ژورنالیستها است از رشد فکر و اندیشه خبری نخواهد بود.

(خارج از موضوع: تو ایمیلهای مرا دریافت میکنی ؟؟)

-----------
فرناز: کاملن موافقم موناهیتا جان که عده ای از آنها اصلا نمی دانند جایگاه و ارزش و موقعیت شغلشان از چه قرار است! تعداد قابل توجهی از آنها یک پا محرمعلی خان سانسورچی هستند که مدام بابت هر کلمه و سطر و نوشته دیگری را بازخواست می کنند!

ایمیل من رسما دیوانه شده موناهیتا! متاسفانه گویا خیلی ایمیل ها به دستم نمی رسید و خیلی ایمیل های من هم به دیگران :-(

موناهیتا :: 16 مرداد 1386 0:08 بֽظֽ