Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

سه شنبه ۱ اسفند ۸۵

در تاریکی...

 



شومینه کنج دیوار سمت چپ...من، تکیه داده به لبه سمت راست، کف پاها روی خنکای سنگ های مرمر سرد، پشتم داغ از حرارت شعله های آتش...تو، تکیه داده به لبه سمت چپ، کف پاها روی خنکای سنگ های مرمر سرد، پشتت داغ ازحرارت شعله های آتش...اتاق تاریکی که تنها نورش شعله های کم سوی آتش شومینه است.

انگار بین حرف های مگویی که ته دل تلنبار می شوند و نور رابطه ای هست...می گویی، می شنوم...می گویم، می شنوی.چشم ها به هم نگاه نمی کنند، یک جفت چشم زل زده به کاناپه روبرو است، یک جفت دیگر یه میز ناهارخوری. حرف های مگو جاری می شوند...در صدای هیچ کداممان حیرت نیست، بهت نیست، پرسش هم.

نیمه شب شده است...چراغ را روشن می کنی...ماسک های جدی با چاشنی لبخند همیشگی را بر چهره می زنیم...میشه برای من یک ماشین بگی؟...دیر وقته، خودم می رسانمت... پالتویت را از روی کاناپه بر می داری...کیف را روی شانه چپ می اندازم، روسری را روی سر...در را باز می کنی، بیرون می آییم...هوا هم که باز سرد شد...آره!...دستم روی دیوار دنبال کلید برق است...هیچ کس از ساعت های چسبیده به شومینه و حرف هایی که جاری شد حرفی نمی زند، و البته که نخواهد زد...ماجرای پیچیده رابطه نور و حرف های تلنبار شده.

Permalink