Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۸۵

شنبه، هفتم بهمن ماه (2) و یک شنبه...

 



اول اینکه بیستمین شماره « زنستان» با موضوع « ایدز و زنان» از تنور درآمده است. شرح مطالب این شماره را اینجا بخوانید: ایدز و زنان...شماره بعدی «ویژه نامه مهرانگیز کار» خواهد بود و تا اول اسفند ماه می توانید مطالب خود را برای ما ارسال کنید.

دوم اینکه منصوره و مریم و ناهید نیز روایت خود را نوشته اند- منصوره روایت بازداشت و زندان و مریم و ناهید روایت بازجویی در فرودگاه:

"ماللهند"(1) يا سفر به "آنجا که عرب ني انداخت" !! / منصوره شجاعي

بر اساس چه قانوني از سفر منع شدم؟ / مريم حسين خواه

حقي که از ما سلب شد / ناهيد كشاورز

امیدواریم مکتوب کردن این تجربه ها هم کمکی به دیگرانی باشد که شاید روزی این تجربه سراغ آنها هم بیاید و هم به دیگرانی یادآوری کند که همه وقایع ثبت می شوند و پشت درهای بسته محبوس نخواهند ماند.

****************
ادامه وقایع:

شام یک ظرف عدسی و یک نان لواش را دختر جوانی که دو سه سال از من بزرگتر است می آورد. عدسی دوست ندارم،ریخت این عدسی هم که هیچ چنگی به دل نمی زند، یک قاشق می خورم و رو ترش می کنم...ظرف غذا را کناری می گذارم، روی پتوی زبر دراز می کشم و به سقف خیره می شوم.

به بیرون فکر می کنم...فردا تولد پدرم است...پنجاه و پنج ساله می شود... عزیزترین من است...فردا پنجاه و پنج ساله می شود...من اینجا هستم...

همان دختر جوان در را باز می کند و برایم یک قالب صابون کوچک و یک شامپو ایوان کوچک می آورد، می پرسد با خود حوله دارم یا نه و می گویم در وسایلم که تحویل گرفتید حوله با خود دارم. می رود و حوله خودم را می آورد...حوله تمیز، بوی تمیزی خانه و مادرم را می دهم. مادر فوق العاده تمیز من که حتم دارد یک ذره خاک و کثیفی آدم را از پا می اندازد...ردیف مورچه ها که از ظرف عدسی بالا و پایین می روند را نگاه می کنم...

دختر جوان فقط دو سه سال از من بزرگتر است...فکر می کنم چه شغلی دارد! می گویم می خواهم دستشویی بروم و من را دستشویی می برد. در راهرو بلند حرف می زنم؛ می خواهم منصوره و طلعت صدایم را بشنوند. وقتی مرا به سلولم بر می گرداند، صدای منصوره را می شنوم که او را دستشویی برده است. صدایش قوت قلب من است. لبخند می زنم...

***

نیمه شب باز صدای آن زنگ کذایی است، صدای دمپایی این بار درست جلو در سلول من متوقف می شود و دختر جوان می گوید لباس هایم را بپوشم، دو سه دقیقه دیگر می آید دنبالم.سعی می کنم ذهنم را متمرکز کنم، به خودم یادآوری می کنم که لااقل برای یک هفته باید آماده باشم.اما بازجویی این وقت شب نشانه خوبی نیست...ترسی در دلم لانه کرده است.

دختر جوان چشم بند را به طرفم می گیرد. من چادر سر کردن بلد نیستم، بدتر از آن اینکه چطور بین چادر و چشم بند هماهنگی ایجاد کنم. دختر به من یاد می دهد تا وقتی اینجا هستم اول چادر را سر کنم و تا نزدیک ابرو پایین بیاورم، بعد روی آن چشم بند را بگذارم تا نه موهایم هی بیرون بریزد و مجبور به درست کردن روسری شوم و نه چشم بند هی عقب و جلو شود. دستم را می گیرد و از راهرو بیرون می برد، جلو در اتاقی می ایستد و می گوید داخل شوم.

داخل اتاق قفسه ها پر از انواع و اقسام داروها هست و یک تخت معاینه، مردی که روپوش سفید بر تن دارد و مرد دیگری که به نظر دستیار اوست. من را برای معاینه پزشکی آورده اند. مردی که روپوش سفید بر تن دارد می گوید آستین مانتو و بلوزم را بالا بزنم، فشار خونم را می گیرد...می گویم می ترسید ما هم زهرا کاظمی بشویم؟ می گوید این روال قانونی کار است خانم....در دل فکر می کنم یک بار هم که روال قانونی دارد طی می شود، من دارم مخالفت می کنم!!

دیگری فرمی را جلو رویم می گذارد...باز نام و نام خانوادگی و سن و شماره شناسنامه و فرم بینی و مو و دهان و استخوان بندی....فرم دیگری هم می دهد. سابقه همه جراحی ها و بیماری هایی که داشته و دارم... سابقه بیماری های خانوادگی...جراحی های آنها... نام هر دارویی را که مصرف می کنم و غیره. می گوید فشار خونت بالا رفته، استرس گرفتی. فکر کردی بازجویی است؟ سرم را به نشانه بله تکان می دهم...نبضم را می گیرد، به دستیارش می گوید چه نبض ضعیفی دارد.نفس عمیق... گوشی را روی ستون فقراتم می گذارد...نفس عمیق بکش...دوباره...یکی دیگه. می پرسد روزنامه سرمایه می نویسی. نه؟ ...می گویم بله!...می پرسد سرمایه مال چه کسی است؟ می گویم آقای عبده تبریزی، دبیر سابق بورس تهران. می گوید آهان! یادم آمد چه کسی است. از شما چند نوشته خوانده ام. یک گزارش درباره زنان مهندس را خوب یادمه. یاد یک شوخی دوست نازنینی می افتم که اینجور موقع ها همیشه می گوید: پس چرا تحت تاثیر قرار نگرفتی؟!

در فرم می نویسم که چشمم ضعیف است و از لنز طبی استفاده می کنم و می نویسم که گاه سردرد میگرنی دارم. می خندد و به دستیارش می گوید: چشم همه این اهالی نوشتن ضعیف است! ...می گوید هروقت سردرد داشتی به خانم ها بگو بیارنت قرص بهت بدهم. بعد نیم ساعت معاینه تمام می شود، فرم ها را امضا کرده و انگشت می زنم... من را به سلول بر می گردانند.

***

نیم ساعت بعد باز زنگ کذایی و باز صدای پای دمپایی ها درست جلو در سلول من قطع می شود... دختر جوان می گوید باید بری کارشناسی( کارشناسی همان بازجویی است).با خود می گویم بازجویی این وقت شب تنها دو منظور می تواند داشته باشد: اذیت کردن، یا اینکه بیرون سروصدا شده است و می خواهند زود شر ما را از سرشان کم کنند!...حدس دوم من درست بود.

باز چادر بر سر و چشم بند بر چشم...دختر جوان جلو می رود و من دنبالش...این بار جلو در اتاقی دیگر می ایستد و به من می گوید که داخل شوم.

راستش همان بدو ورد به اتاق چیزی به من آرامش داد؛ اینکه بازجو که پشت میز نشسته بود دمپایی به پا نداشت...این دمپایی ها حس بسیار بدی به من می دهد. کفش های واکس زده و براق مشکی به پا داشت و با خط اتو شلوارش می شد هندوانه قاچ کرد. پسر جوانی هم که کارآموز وی بود خوشبختانه دمپایی به پا نداشت. این ظاهر مرتب و آراسته در بدو ورود آرامش دهنده بود.

- سلام
- سلام خانم سیفی
- من هنوز تفهیم اتهام نشده ام. در حکم جلب هیچ اتهامی ننوشته اید. من باید بدانم به چه اتهامی من را اینجا اورده اید.
- خودتان چه فکری می کنید؟
- این سوال من از شما هست.
- در رابطه با سفرتان است.
- خوب؟
- شما عضو مرکز فرهنگی زنان هستید؟
- بله!
- از فعالین کمپین یک میلیون امضا چطور؟
- بله!

- خانم سیفی! در این سالها آنچه نوشته اید را من خوانده ام. به بخش وبلاگ شما کاری ندارم، آنجا حوزه شخصی شما است که من می توانم با بخش از آن موافق باشم و با بخشی دیگر مخالف.

و بعد سوال ها را کتبی روی فرم های رسمی بازجویی با آرم وزارت اطلاعات با آن شعار « النجاه فی الصدق» می نوشت و به من می داد تا پاسخ سوالات را بنویسم. شرح کامل سفرهای خارجی که رفته ام، به دعوت چه کسانی و به قصد چه کاری، چه آموخته ام، میزبان چه کسانی بوده اند و...

محور بیشتر سوال ها سفر دوبی که به دعوت شهرزاد نیوز در فروردین ماه رفته بودم و این سفر دهلی نو بود. می گوید دولت هلند بعد امریکا دومین کشوری بود که به خود این جسارت را داده است که به اسم ترویج دموکراسی در ایران بودجه تصویب کند؛ می گوید حتا انگلستان هم به خود جرات انجام چنین کاری را نداده است.می گوید در قالب کلاس روزنامه نگاری قصد دارند از شما سواستفاده کنند؛ از شما کسب اطلاعات کنند. من چه اطلاعاتی دارم اخر که به کار آنها بیاید؟ مگر شاغل در انرژی اتمی هستم یا وزارت خانه دولتی؟

می گوید قبول کنید اطلاعات ما از شما بیشتر است و مدارکی داریم که نشان می دهد اینها برانداز و ضد انقلاب هستند؛ می گویم قبول دارم و باید هم اطلاعات شما بیشتر از من باشد. این شغل شما است و اصلا هم وظیفه من نیست چنین اطلاعاتی کسب کنم ...من می روم این دوره ها تا دانش خود را ارتقا دهم و بس. هیچ وقت هم چیزی جز آموزش روزنامه نگاری در این دوره ها ندیدم. هیچ هدف پلیدانه ای هم ندیدم.

می نویسد به نظر شما چرا این دوره ها را در ایران برگزار نمی کنند؟ می نویسم بسکه در این سالها فضای بی اعتمادی بین نهادهای مدنی حاکمیت ایجاد کردید. به ان جی اوها سالن نمی دهید، اجازه برگزاری سمینار و وورک شاپ نمی دهید، با سوظن آنها را نظاره می کنید و دنبال اتهام بستن به آنها هستید. می نویسم نهادهای مدنی بازوی کمکی دولت ها هستند، دشمن نیستند و سعی دارند زندگی اجتماعی را ارتقا دهند. می نویسم من نمی دانم آیا شهرزاد نیوز درخواست برگزاری این دوره در ایران را کرده است یا خیر، اما می دانم در اثر این همه جواب نه که به نهادهای مدنی داده اید و این همه محدودیت بسیاری ترجیح می دهند اصلا دیگر امتحان هم نکنند.

می گوید اینطورها هم نیست...می گویم بارها به خود ما سالن ندادید یا مجوز برنامه هایمان را لغو کردید. می گوید همین حالا برای کمپین یک میلیون امضا هر هفته کارگاه دارید. می گویم در خانه های مسکونی خودمان کارگاه داریم. کی برای کمپین به ما سالن دارید؟ باز می گوید این طورها هم نیست. اما نمی گوید پس کدام طورها است!

سوال هایی ازسابقه همه فعالیت هایم در جنبش زنان، از مرکز فرهنگی زنان، از میزان درآمد ماهیانه من، از تجمع بیست و دو خرداد ماه، باز سفرهای خارجی و دوره های آموزشی که دیده ام، همسفران، باز سفر. تعجب آنها از اینکه « مرکز فرهنگی زنان» پولی از هیچ نهاد و سازمان داخلی و خارجی نمی گیرد، که مستقل است و رها از جریان های مالی و همت تک تک اعضایش و افراد علاقه مند حوزه زنان سرپا و زنده و محکم نگاه داشته است خانه کوچک ما را.

شگفتی از اینکه این درآمدهای شما کفاف زندگی را می دهد؟ بخش اعظم زندگی و وقت خود را صرف دغدغه های خود کرده ایم و بخش اعظم درآمد خود را نیز. زبان مشترکی هست که توضیح دهم این آرمان ها را؟ نمی دانم...

دو سه بار یادداشت هایی را کارآموز جوانش از بیرون می آورد و تحویل می داد.... من نتوانستم سرک بکشم و ببینم یادداشت ها چیست...منصوره اما موفق شده بود و نوشته است که در یادداشت ها گفته شده بود از کمپین یک میلیون امضا سوال کتبی نشود! و برخورد مودبانه باشد! و سوال کتبی هم نشد...و برخورد هم مودبانه بود.

و قیم مابی...و نصیحت که ما نگران شما هستیم که از شما سو استفاده نشود! و از سر دلسوزی است که اینجاییم!!....نمی فهمم آن دستگیری در فرودگاه، آن تفتیش همه گوشه و کنار اتاقم، سلول انفرادی و چشم بند و بازجویی در نیمه شب چه سنخیتی دارد با دلسوزی پدرانه و برادرانه! واژه ها رنگ باخته اند یا گستره معنایی شان این اندازه متناقض شده است؟!

چند ساعت گذشته است؟ فکر کنم چهار صبح شده است. می گوید ما بررسی می کنیم و انشالله فردا صبح مساله بازداشت حل شده است و اگر تناقضی میان گفته های شما نباشد موضوع به زودی حل می شود. حالا باید زیر تک تک جواب هایم را امضا کنم و تاریخ بزنم...می پرسم هشت بهمن شده است دیگر؟...مکث می کند و می گوید بنویسید هفت بهمن...اما هشت بهمن شده است دیگر.

حدود ساعت چهار صبح من را به سلولم بر می گردانند.
***

سروکله چهار پتوی دیگر در سلول من پیدا شده است...از زندانبان می پرسم چرا این همه پتو؟ می گوید نگران شما هستند...اخر شما خیلی جوانید ... افزایش دو پتو به شش پتو خاصیت نگرانی زدایی دارد پس! بعدتر منصوره گفت در بازجویی او هم گفته بودند که نگران من هستند...که من خیلی جوانم و نباید آنجا باشم... نمی دانم از خودشان هم پرسیدند پس چرا من را به آنجا برده بودند؟! و مگر منصوره یا طلعت که سن بیشتری دارند حقشان بود که آنجا باشند؟ خاصیت این عنصر سن را این وسط نمی فهمم!

دو پتو را بر می دارم و می گویم لطفا این ها را به خانم تقی نیا بدهید. پادرد دارند و می دانم در این سرمای سلول ها اذیت می شوند....می گویدآنها نگران شما، شما و شجاعی نگران خانم تقی نیا، تقی نیا نگران چه کسی هست نمی دانم!

***
یک تخم مرغ آب پز، یک نان لواش و یک لیوان چای برای صبحانه... چای را می نوشم و بس. دو بار صدای منصوره ویک بار صدای طلعت را از راهرو بند می شنوم. حدود ساعت دوازده و نیم ظهرباز زنگ کذایی و باز زن زندانیان دیگری که می گوید آماده شوم تا نزد بازجویم بروم. باز چادر و چشم بند، این بار جلوی اتاقی دیگر می ایستد و من داخل می شوم.

- سلام
- سلام خانم سیفی. شب گذشته راحت خوابیدید؟
- بله.
- امروز با پدرتان تلفنی صحبت کردم.
- حالشان خوب بود؟
- خیلی نگران بودند. بهشون قول دادم که امروز آزاد می شوید، اول مکالمه هم توپشان حسابی پر بود. فکر می کردند برای نوشته هایتان اینجا هستید. هی می گفتند مگر نوشته های دختر من چه چیز خلاق چارچوب دارد که او را گرفته اید؟ گفتم به دلیل این سفر هند است و ربطی به نوشته های ایشان ندارد.
- امروز تولد پدرم است. می خواهم باهاشون تلفنی حرف بزنم.
- امروز آزاد می شوید. ما تا اینجا تناقضی میان گفته های شما ندیدیم، امیدواریم بعد این هم نبینیم. این پرونده تا لااقل دوماه باز است و بررسی ها ادامه دارد. احتمالا باز هم لازم خواهد بود شما را ببینیم، مطالبات شما هیچ غیر منطقی نیست و انشالله تا چند سال دیگر هم درست می شود، فقط مراقب باشید از شما در قالب کلاس و دوره روزنامه نگاری سو استفاده نشود.

باز رسیدیم سر خط انگار!....ما دسته بی شعورها و احمق ها هستیم؟ یا کودکان ده ساله که قدرت تمییز و تشخیص نداریم؟ این توهم توطئه .....این توهم سو استفاده...این چرخه انگار پایانی ندارد.

- امیدوارم بار آخری باشد شما را می بینم خانم سیفی و از این به بعد تنها نوشته های شما را اینجا و انجا بخوانم و بس.

- تکلیف وسایلی که از خانه ها ما بردند چی؟
- همکاران ما تا صبح بیدار بودند و بررسی می کردند، چون اصرار داشتیم امروز آزاد شوید ( بعد از آزادی می فهمم به دلیل سروصدا و انعکاس خبری بالای بازداشت بوده است) بخشی از آنها را امروز پس می دهیم و برای بقیه هفته آینده احتمالا تماس می گیریم .

***
سه کیسه بزرگ... با ماژیک قرمز نام هر یک از ما را روی یکی از کیسه ها نوشته اند...باز با چشم بند و چادر من را به اتاق قاضی می برند. نصف این اتاق موکت است، همان نصفه ای که میز قاضی قرار گرفته است...و قاضی دمپایی هایش را در می آورد و پشت میزش می نشیند و هر وقت از پشت میزبلند می شود تا به سمت جایی که من نشسته ام بیاید دمپایی را به پا می کند.

لحن مودبانه بازجو را اصلا ندارد...در لحنش هم تمسخر است و هم تهدید...اتهام را نوشته است:" اقدام علیه امنیت ملی از طریق ارتباط با بیگانه" خنده دار است...می دانم. می گوید بنویسم با قرار کفالت آزاد شده ام و تا وقتی پرونده در جریان است خروج خود از تهران را اطلاع می دهم....فکر می کنم کی کفیلم شده است؟ لابد زهره ارزنی... کمی بعد می فهمم دایی بزرگم....منصوره می گفت بازجو وقتی منصوره گفته است من کارمند دولت در فامیل ندارم که کفیلم شود، گفته است به خانم ارزنی بگویید برایتان کفیل پیدا کند!

***
کیسه بزرگ در یک دست، کوله پشتی و ساک کوچک در دست دیگر... هارد کامپیوتر را پس نداده اند و تعدادی اوراق و سی دی را .... از طلعت عکس دیگری می گیرند...مرد می گوید خانم این یک عکس را بگذار با حجاب درست ازت بگیریم! نگران نباش، عکستون همه جا رفته رو اینترنت....من و منصوره میزنیم زیر خنده... می گوید خنده داره؟...می گویم ما همیشه تو اینترنت بودیم البته... دم در بند بالاخره چشم بند های کذایی و چادرها را تحویل می دهیم....وانتی منتظر است تا ما را تا دم در در اوین ببرد....

***
اولین نفر من بیرون می آیم و اولین نفر زهره ارزنی را می بینم که گوشی موبایل در یک دست به سویم می دود... و صورت پر بغض مادرو پدرم... و جیغ خوشحالی پروین از پشت گوشی... نفس راحت مریم... بوسه های فخری و ناهید... خنده های خاله و داییم...و اشک های طلعت که سر می خورند روی گونه ها...بعدتر می فهمم برخورد هیچ یک از ماموران تفتیش و بازداشت و بازجو با طلعت از جنس برخوردهایی که با من و منصوره شد نبوده است...

و برخوردهای غیر انسانی که نصیب کار صادقانه و عشق بی پایان ما برای جهانی بهتر است...و یک سوال که در سر چرخ می خورد: کدام اقدام علیه امنیت ملی؟

Permalink | Comments 48
 


 

.:: نظرات خوانندگان



از آنجا که سعی کرديد کل واقعيت را نشان بدهيد جای تقدير دارد ولی در کنه مطلب يک جور بزرگنمايي وجود دارد که واه مصيبتا من دستگير شدم و.. ولی خيلی با ظرافت سعی کرديد اين مطلب را برسانيد .شاهد من جمله آخر گزارشته :
و برخوردهای غیر انسانی که نصیب کار صادقانه و عشق بی پایان ما برای جهانی بهتر است...
من غير از آن لخت کردنتان ( که البته هم نشديد ) برخورد غير انسانی نمی بينم ..
نمیدونم کتاب زن شورشی که زندگی لوزا لوکزامبورگ است را خوانديد يا نه ؟ اگر اين بازجويی ساده شما برخوردی غير انسانی است برخوردهایي که با لوزا شد چی بود .
به عنوان يک برادر به شما می گويم : بهتر است به دنبال مطرح کردن حق و حقيقت باشيم نه مطرح کردن خود .. اگر واقعا" آدم مبارزی هستيم .


--------------------------------------------------------------------------------

--------------
فرناز: مشکل من نیست که شما برخورد غیر انسانی را فقط شکنجه می بینید:)

رضا :: 29 بهمن 1385 0:50 بֽظֽ


با سلام
قبلا مطالب شما را خوانده بودم و جالب بود . امروز دوباره سر زدم و كامنت هاي بسياري را كه گذاشته شده بود را خواندم و جواب هاي شما را . دلم گرفت . نميخواهم شما را زير سوال ببرم . يك بار ديگر لحن جوابهايتان را با جايگاهتان مقايسه كنيد .توجيه نكنيد . نميخواهم نصيحت كنم . تو را به خدا بيشتر دقت كنيد . شما فقط متعلق به خودتان نيستيد .

مليحه كرماني :: 29 بهمن 1385 8:39 قֽظֽ


الحمدالله با دست خود اين‌ها را نوشتيد كه چه برخورد خوب و محترمانه‌اي داشتند، اين زندان بود يا هتل؟ خوب است اين گزارش‌ها را به دوستان آن طرف آب هم بفرستيد، به خصوص آن طرفداران «حقوق بشر» كه خود در ابوغريب و گوآنتانامو آن چنان مي‌كنند ولي چشمي ندارند تا ببينند وضع حقوق متهم و محكوم در ايران عزيزمان چقدر پيشرفت كرده است. خانم محترم حتما اين گزارش‌هايتان را براي آن ديده‌بان‌هاي بيگانه بفرستيد هر چند مطمئنم تنها به گزارش‌هايي بها مي‌دهند كه در آن بگوئيد من را شكنجه كردند! كه در آن صورت حتي پول هم مي‌دهند تا از دو روز بازداشت سريال بسازيد!

---------
فرناز: انشالله از این هتل ها نصیب شما هم شود..نه یک روز، که یک سال! تف به حقوق بشر متعفن شما و امثال شما که به جای اینکه بازداشت غیر قانونی و اتهام غیر قانونی را ببینید، طلبکار هم شدید که چرا کتک نخوردیم و تجاوز به ما نشده که شما فریاد وا مصیبتا سر بدهید!

علي اصغر شفيعيان :: 26 بهمن 1385 6:16 بֽظֽ


خانم سیفی بهتون بخاطر نثر روان و شجاعت ابراز بیطرف نظرتون تبریک می‌گم. امیدوارم صبوری تحسین برانگیزتون رو حفظ کنید.

از نوشته‌های بعضی از کامنت گذارها کاملا مشخصه که اظهار نظرشون چطور تحت تأثیر اطلاعات یک سویه قرار داره به نحوی که به اون شکل اظهار نظر (و بدتر از اون، قضاوتهای) کانالیزه شده رو می‌ده.

مثلا یکی از کامنت گذارها معتقده که شما (به عنوان یک شهروند معمولی که طالب یادگیری یافته‌های نوین در رشته‌تان هستید) می‌بایستی قبل از سفر تمام جمعبندیهای سیاسی رو به شکل صحیح (از دید حکومتی) انجام بدید تا در دام بدخواهان نیفتید.

کاملا مشخصه که این طرز تفکر کانالیزه شده است. چون قرار نیست شهروندان معمولی در حد نظام حکومتی به اطلاعات امنیتی دسترسی داشته باشند. در بهترین حالت، شهروندان معمولی مسئولان امنیتی را به استخدام خود درمی‌آورند که امنیت و آرامششان را حفظ کنند و اگر خطری متوجه شهروندان متبوع باشد، «پیش از سفر» به اطلاعشون برساند. مثل هشدارهایی که کشورهای پیشرفته به شهروندانشان برای سفر به مناطق پرخطر می‌دهند. حتی در چنین شرایطی این از حد هشدار (که وظیفه دولت واقعا «خدمتگذار» است) فراتر نمی‌رود و از سفر شهروندانی که به هر حال مایل به انجام آن سفر هستند جلوگیری نمی‌شود.

------------
فرناز:ممنونم آقا مسعود...به نکته خیلی مهم و درستی هم اشاره کردید و اطلاعات کانالیزه در جامعه بسته البته عجیب نیست.
-

مسعود راد :: 24 بهمن 1385 3:57 قֽظֽ


salam ! khosh halam ke azad shoodi in chizaii ke tarif mikoni man shadidtaresho shenidam va zajr avar tareshoooo ! yani khateretat pedaram roooo neveshtam az sale 60 ta64 ajab chizi boood ! kholase khosh hall shoodam ke azad shoodiiiiiiiiiiii ! omid varam hamishe moafagh bashiiii ! zende bad zane irani ke hamishe maye eftekhar booodeeeeeeeeeeeee !!! omid varam ba ham rabete khoobi dashte bashim !!! albate web loge man rabti be in mozo ha nadare marboot be reshte tahsilim hast ama man khodam ahle neveshtan hastam ! ok ! ziyadi harf zadimmm ! ta baaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

omid :: 22 بهمن 1385 9:09 قֽظֽ


فرناز جان سلام براي باز كردن وبلاگت مشكل داشتم.... براي همين تبريك آزاديت دير شد
اميدوارم....!نه! اميدوار نيستم.....تغيير را تصور مي كنم... آرزو مي كنم... به تغيير دل مي بازم!

اوليس :: 22 بهمن 1385 0:19 قֽظֽ


اینقدر خسته بودم به جای "فرناز سیفی" نوشتم "فرناز یوسفی" !!!!!!!!!!!!!!!!
پلیز اگه خواستی بزاریش تو قسمت نظرات وارده ، درستش کن ! مرسی !
پیری و 1000 درد و مرضه دیگه !!!!

حمید :: 21 بهمن 1385 11:15 بֽظֽ


سلام فرناز خانوم ؛ من تو دانشگاه به اصطلاح با بروبچه ها یه کمی سیاسی میزنیم و تا حالا هم مطالبی در مورد جنبش های حقوق زنان شنیده بودم ولی حقیقتش تو این زمینه به اون صورت اطلاعاتی ندارم یا اطلاع رسانی ضعیفه یا من کور و کرم یا تا حالا به فکرم نرسیده بود یا ....
خیلی هم اهل وبلاگ گردی نیستم ولی روزی یکی دوساعت وبگردی دارم ؛ اکثرا فارق از دید جناحی به همه سر میزنم به چپی ها به راستی ها و به مستقلین ( که خیلی هم که!! ) از بازتاب و آفتاب و رجا و وب نوشته های عزیز دل ابطحی و فارس و مهر و .. و همه جا یه نوک پایی معمولا میرم ؛ ولی قسمت طنز بازتاب خدائیش خیلی معرکه اس ، نمیدونم تا چه حدی مطالبشو خوندی ولی واقعا خیلی وقتا خستگی آدمو در میکنه ( از من میپرسی میارزه آدم چندتا خبر مزخرف بازتاب رو ببینه ، تا صفحه ی طنزش باز شه !! ) . تو این مطلب اخیرش cath me if u can ؛ نظرم جلب شد ؛ یه سرچی تو نت زدم و فرناز یوسفی رو پیدا کردم و با اینکه از صبح 3تا کلاس تخصصی مهندسی پزشکی داشتم و واقعا خسته بودم و چشمام دیگه داشت ارور میداد ولی توجهم جلب شد و یه نفس همه ی مطلبو رو رو سایتت خوندم .
1- قلمت نازه ، نمیدونم منظورمو میگیری یا نه ولی خیلی تو دل بروئه .
2 - اعتراف میکنم تا قبل از این تصور یه مشت آدم نفهم بی سواد خشک متحجر عقده ای رو از مامورای اطلاعاتی ( نه رییسهاشون ) داشتم ولی با خوندن این متن که نوشته ی یکی از موافقان اونا نبود واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم و نظرم عوض شد
3 - واسم جالب بود که لااقل یه ادم تو این دنیای نت پیدا شد که -نسبتا- بی طرفانه یه موضوعو بنویسه ؛ نمیدونم چه عادت گندیه که همه ی ایرونیها دارن ؛ چه اینوری چه اونوری چه اپوزیسیون چه ... هر چی به نفع خودشونه رو مینویسن با آب و تاب و هر چی که به نفع خودشون نیست ( حتی اگه به ضررشون هم نباشه ) سانسور میکنن و ... !! نمیدونم توش چه سریه !؟؟
4 - از یه صحنه تو نوشته ات خوشم اومد : "می گوید قبول کنید اطلاعات ما از شما بیشتر است و مدارکی داریم که نشان می دهد اینها برانداز و ضد انقلاب هستند؛ می گویم قبول دارم و باید هم اطلاعات شما بیشتر از من باشد" یه کمی با خودم فکر کردم دیدم یه جورایی راست میگه ؛ اخه میدونی من با اینکه 19 سالمه و سنم به قتل های زنجیره ای قد نمیده ؛ ولی چند وقت پیش خیلی الکی به قضیه ی قتل "فروهرها" و شخص "سعید امامی" حساس شدم و رفتم تا ته قضیه رو دربیارم ؛ کاری به تفکرات و کاراش ندارم ( چون خودم هنوز به جمع بندی نرسیدم ) ولی تو این میون یه سخنرانی ازش دانلود کردم فکر کنم باید مال سال حدود 73-74 باشه تو دانشگاه همدان ؛ یه قسمتی به تواناییهای اطلاعاتی ایران اشاره میکنه ؛ خدائیش کف کردم ؛ از صحبتش و لحنش معلومه نمیخواد چسی بیاد ، یه آمارای میداد از همه ( چه داخلیها چه خارجیها ) واسه چند لحظه احساس غرور کردم که سیستم اطلاعاتی ایران اینجوریه و من هم یه ایرانیم . باز هم تاکید میکنم اصلا کاری به فعالیتها و کاراها و .. وازرت اطلاعات ندارم مقصودم صرفا آمارهایی که دارن .
نمیدونم شاید من اشتباه میکنم ولی شاید هم واقعا اونا یه چیزایی میدونن که اونورا چه خبره ، شاید هم حتی کسایی که می رن و بر میگردن خودشون متوجه نشن و البته شاید اصلا خبری نیست و همه اش سیاه نمائیه ( یه موضوع بی ربط : کتاب دائی جان ناپلئون رو خوندی ؟ دیدی چه جوری به انگلیسا دری وری میگه ؟ !!! انگلیسها واقعا اونجوری که ائی جان میگه هستن ؟ بهترن ؟ بدترن ؟ !!! )
فکر میکنم خیلی درد سر برات نوشتم ؛ تو هم چه حوصله ای داریا !! این همه کامنت ، بعد میشینی به یکی یکی اینا جواب میدی !! شاید اینکه وقت میزاری واسه طرف یه جور احترام گذاشت باشه و اینکه طرف مشتری شه .
فعلا بای ... حمید - دانشجو - مشهد

-------------
فرناز: خوب می گویند عدو شود سبب خیر همینه :)...نه آقا حمید، من بازتاب و سایت های مشابه ان را نمی خوانم. قدم شما هم روی چشم. خوش آمدید:)

حمید :: 21 بهمن 1385 10:53 بֽظֽ


salam
aval az hame begam tamame in ranjha ke kashidi taze avaleshe
bedonid ke har tagiri dar har ja niazmande yekseri adast ke sakhtiaye avalesho tahamol konand
age fekr mikonid inkara ke ba shoma shode mokhtase in keshvare khob zehi khiale batel ama dar keshvarhaye dige khotote germez chize digast.
khob age mikhayd tagir ijad konid bayad tahamol konid hatta marg ro ham va nale ham nakonid.
in rahie ke entekahb kardid
omidvaram ke piroz va movafag bashid
az ma mard ha ham entezar nadshte bashid.mardaye iran hich komaki be jaryane shoma nekonand.
yadeton bashe jameye ma mesle jameye emroze amrica ba fiministi va zansalari be shedta mokhalefe.

-------------
فرناز: من هم به امامزاده کسانی که فرق فمینیسم و زن سالاری را نمی دانند دخیلی نمی بندم.

javad :: 21 بهمن 1385 3:11 بֽظֽ


سلام دوباره:
خوبی؟شاید آره شاید هم نه!نوشتی که برخوردی که با شما و منضوره شد با طلعت فرق داشته است:
1-چهره ی واقعیشان همیشه نشان داده میشود حالا هر چی بخواهی بزکش کنی و زیبا سازی ولی........
2- این هانمیدانم چرا اینقدردروغ شاخدار میگویند!(این طور ها هم نیست!)پس چه جوری است؟
3- این همه شک و ترس برای چی است واقعا چیزی برای ترسیدن هست؟
فرناز جونم شاد و پیروز باشی!
خدانگهدار

----------
فرناز: کاملا موافقم :)

yasaman :: 21 بهمن 1385 0:32 بֽظֽ


فرناز جان رفتاری که با شما شده به مراتب بهتر از رفتاری بود که با ما 22 خردادی ها شد.
مگر من 25 ساله یا فاطمه 18 ساله یا همه فعالینی که در آن روز دستگیر شدند جایشان آنجا بود؟

به وبلاگم سر نزده بودی ! لااقل اثری ازت نبود انتظار بیشتری داشتم حداقل ما زنان که می توانیم به عقاید هم نظری بدهیم!

یک 22 خردادی

-------------
فرناز: سر زدم بیتا جان :)...ببخش. من خیلی کامنت نمی گذارم. اما دفعه بعد چشم نشانه هم از خودم باقی می گذارم. می دانم رفتار با شما به این خوبی نبود، فکر کنم دلیلش هم این باشد که وقتی در آن وضعیت بحران فله ای آن همه زن و مرد را دستگیر کردند و این اندازه هزینه مسخره هم پرداخت کردند، رفتار با آرامشی نداشته باشند. ولی بیتا جان این را هم خوب می دانی و می دانم که هیچ کدام شما را هم نه کتک زدند، نه شکنجه دادند، نه رفتارهای خشن دیگر. سینه چاکان ننه من غریبم بازی ذوق نکنند خلاصه :)

بیتا یاری :: 21 بهمن 1385 10:17 قֽظֽ


من اصلاً متوجه نمیشم. شما میتونستین به جای نوشتن از زرشک پلو و برخورد خوب بازجو و همدردی زندانبان، این گزارش رو تبدیل به یه ننه من غریبم نامه ی بیمصرف بکنین. اما حالا که خیلی منطقی و به دور از تعصب و نک و ناله دارین تجربیاتتون رو در اختیار میذارین، خیلی ها همین رو دستمایه ی تمسخر و تحقیر قرار دادن که فلانی چرا از وسط دو شقه نشد. این آقایون و خانم های محترم اگه اختلاف عقیده ای با شما دارن چرا سر جای خودش مطرح نمیکنن؟

---------
فرناز: خوب این ملت آخر عاشق ننه من غریبم بازی و هوار و اغراق هستند:)

cache :: 21 بهمن 1385 8:11 قֽظֽ


سلام... اينگونه كه خانم سيفي تعريف كردند گويي هنوز يك بچه هستند ... شما مثل اينكه فراموش كرده ايد سازمان اطلاعات در زمان شاه چه ميكرد؟... وقتي اين متن را خواندم تعجب كردم كه حتي يك كلمه فحش از دهان بازجو در نيامد..... و خانم سيفي اينها را ناديده گرفتند... مي گويند بخاطر جو حاكم مجبور شدند مرا آزاد كنند.. اگر در زمان ساواك بوديد ديگر چيزي به نام اجبار وجود نداشت ايشان مثل اينكه درياچه نمك را در زمان ساواك فراموش كرده اند.... افزايش پتو ها را به سخره گرفته ايد و همين نشان خام بودن ايشان است. كه اگر لحظه اي در آن زمانها در زندان ساواك بوديد مي فهميديد كه كمبود پتو به چه معناست... كمي انصاف را رعايت كنيد.

-------------
فرناز: نه عزیز جان! شما مثل اینکه فراموش کرده اید سی سال گذشته است و در سی سال سنگ هم تغییر میکند، چه رسد به سیستم امنیتی!! بعد هم به خودتان زحمت بدهید روایت خانم شجاعی، حسین خواه، کشاورز و جعفری را هم بخوانید. همه دروغ می گوییم لابد؟!

بوعلي :: 21 بهمن 1385 7:06 قֽظֽ


salam,
feed bloget ro nemitunam peida konam.
mishe begi chiye?
mamnoun

-----------
فرناز: این قالبر من دوباره دچار مشکل شده فیدها را نشان نمی دهد. فید کلی وبلاگ هست: http://farnaaz.info/index.xml

mitra :: 21 بهمن 1385 4:50 قֽظֽ


نمی‌دونم اول تایید می‌شه یا نه. برای خودت می‌نویسم. اول از همه تبریک میگم آزاد شدی.

هودر دنبال جنجال هست. ویزیتور می‌خواد. مطرح می‌خواد بشه، قبول. اما به نظرت چرا توماس اردبرینک (شوهر نیوشا- میشناسیش) نوشته‌های اینطوری توی وبلاگش و روزنامه‌ها نوشته؟ نوشته های هودر تقریبا همه ترجمه مطالب توماس هستن. تقریبا تمام مطالبش. اون که بهتر باید بدونه شما رو توی خطر می‌اندازه.حتی می‌دونه وبلاگش توسط سفارت ایران در بلژیک و هلند خونده می‌شه. چند وقت پیش براش کامنت گذاشته بودن از سفارت ایران! یه سایت ایرانی سفارت هلند هم هست که مطالبش رو ترجمه می‌کنه. اون همه اینها رو می‌دونه اما اولین بار اردبرینک بود که توی یه مطلب جنجالی از روی شکم، بودجه هلند به گذار رو تلویحی ولی زیرکانه وصل کرد به شهرزاد نیوز و زمانه. بدون مدرک. بعد از دستگیری شما هم توی وبلاگش یه جوری حرف توی دهان بیننده گذاشت که دولت هلند واسطه شده پول آمریکا به ایرانی ها برسه...
شاید به خاطر این اینکار رو انجام می‌ده که می‌دونه با مطرح شدن اسم هلند، موقعیت خودش هم به عنوان هلندی ساکن تهران در خطر می‌افته؟ شاید اگه وزارت امورخارجه هلند بودجه رو تمدید نکنه به نفعشه؟ نمی دونم اما یاد فیلم های حیات وحش می‌افتم بر خلاف میلم. می‌دره که دریده نشه؟

------------
فرناز: وبلاگ توماس را نه دیدم و نه طبیعتن خوانده ام. اما آرمان جان فکر می کنی مگر تنها کسی که دوست دارد مطرح باشد و جنجال راه بیاندازد هودر است؟:)

آرمان :: 21 بهمن 1385 0:35 قֽظֽ


خانم سیفی عزیز!از دستگیریتان بسیار متاثر شدم و از آزادی تان بسیار خوشحال...راستش را بخواهید می خواهم بگویم شما فقطو فقط شانس آوردید که حتی زندان بان هم با شما اگر نه خیلی مهربان حداقل قابل تحمل بودند.برخی دوستان من که در جریانات خرداد تبریز بازداشت شدند به رغم همه واکنش های جهانی اما به به شکل انسان هایی از زندان بیرون آمدند که تا مدتها حتی اطرافیانشان را بجا نمی آوردند...با همه اینها برایتان آرزوی موفقیت و سربلندی در راه تحقق اهداف انسانی تان دارم....

----------
فرناز: ممنونم احسان عزیز....و بله می دانم که متاسفانه برخورد غالب اینگونه و از این جنسی نیست که با ما شد. به خصوص در درگیری های قومیتی و دانشجویی تقریبا همیشه برخوردها شدید است.

احسان :: 20 بهمن 1385 10:11 بֽظֽ


واقعاً باعث تاسفه که اوضاع که خيلی از مردم به صورت ديفالت (By default) براشون قطعی شده که فعاليت برای زنان و برای احيای حقوق بشر، جرمی است بسيار سنگين، و بسيار طبيعی و قابل انتظار است که چنين فعالينی بدون هيچ دليل واقعی ای، دستگير شوند، حتمن شکنجه بشوند به بدترين نوع و پنج شيش سالی در اوين بمانند و به سزای اعمالشان برسند. بابا جان، سلب آزادی از يک فعال اجتماعی جای تعجب و اعتراض دارد، نه اينکه چرا با يک همچين آدمی، مثل يک جانی رفتار نکرده اند.
رعايت نکردن حقوق بشر در اين سرزمين جزء بديهيات شده, عجيب آنکه، بيشتر از سوی کسانی که ادعايش را دارند.

فرناز عزيز،
آرزو ميکنم گامهايت استوارتر از هميشه و خنده های از ته دلت، بلندتر از هميشه باشد!


--------------

فرناز: ممنونم پانته آ جان...این برخوردها هم خب برای عده ای بساط جنجال و هیاهو و مطرح شدن هم هست البته :)

Pantea :: 20 بهمن 1385 6:34 بֽظֽ


بله درسته هر فعالیت سیاسی الزاما به مفهوم براندازی و تغییر نیست و بعید میدونم درک نظام سیاسی از این مساله در سال 85 همانند سال 65 باشه تعدیل شده اما هنوز با نقطه مطلوب فاصله هست

عرض شود که کاش به جای کمپین و یا حتی فمینیسم که واژگانی غیر ایرانی اند از جایگزینهای ملموس تری بهره میگرفتین که تداعی کننده فرهنگ بومی ایران باشه نظیر بکارگیری مردم سالاری به جای دموکراسی
این هم لینک بازتاب

www.baztab.com/news/60112.php

قسمت( Catch me if you can برادران گمنام ) بخوانید
-------------
فرناز: من شخصا موافق بومی سازی نیستم...همان طور که موافق نظریه « نسبیت فرهنگی» نیستم و مشکلات زنان را هم جدا از جریان جهانی مسایل و مشکلات زنان نمی بینم. تجربه هم نشان داده در ایران بومی سازی تقریبن در اکثر موارد نتیجه نامطلوبی داشته است. فمینیسم هم یک واژه جهان شمول است و شخصن موافق نیستم معادل فارسی برایش ساخته شود. حالا شاید یک چیز برایتون جالب باشد....در اوایل مشروطیت که جنبش جهانی فمینیسم نیز در اروپا نوپابود، در ایران روشنفکران برای فمینیسم واژه « زن نوازی» را انتخاب کرده بودند :)

درباره بازتاب هم، بازتاب است دیگر...معلوم الحال، با خط مشی مشخص و متخصص در دروغ و جنجال :)

mostafa :: 20 بهمن 1385 0:28 بֽظֽ


اون عکس کسوف، سومیش تو بودی؟ من تو رو از جایی می شناسم؟ قیافه ات خیلی آشناست!

-----------
فرناز: آره! سومی من بودم....همممم....نمی دونم. یک زمانی تو موسسه کیش معلم بودم. نکنه اونجا همکا بودیم؟ :)

shideh :: 20 بهمن 1385 11:56 قֽظֽ


ساعت 3 شب .چرخ وبلاگ گردیم رو را میندازم.سری به امشاسپندان بزنم حتما آلان باید از سفر و...پرشده باشه.
چیزی نیست.ایراد نداره.احتمالا سرشون شلوغ بوده جو انجا گرفته .دیگه خوانندهای وبلاگ پر.......!
به دقیقه نکشید که تتیر خبری را دیدم.دستگیری....
چشمم رو عبور دادم.و....یک لحظه خشک شدم.برگشتم عقب .یکبار دیگه .درست می خوندم.!
اشکی بود که ازچشمهام سرازیر شد.فکر کنم همه همه همه کسایی که ..خلاصه همه این اشک رو ریختند.همه دل شوره رو حس کردند.ذرات وجود همه ترس و اضطراب رو حس کرد.تاسف ،چیزی که به خوبی تونستیم حسش کنیم.وسوالها شروع میشه که توی این نیمه شبی می ریزتت بهم.آخه برای چی؟چی شده؟چرا؟آلان کجان؟چی کارشون میکنن؟
......
خیلی دوست داشتم کاری از دستم بر بیاد و بکنم و یا حتی تو وبلاگم چیزی بنویسم اما متاسفانه قلمم هنوز انقدر ورزیده نشده که بشه روش حساب کرد و نوشت.فقط تونستم لینک "سیب زمینی نشویم"رو بذارم.
.........
نیازی نیست بگم چقدر از آزادیتون خوشحالم.و از اینکه زن هستم و هم جنس زنان فعالی مثل شماها.
کلی مشتاق تر شدم.
......
براتون آرزوی موفقیت میکنم.با سربلندی روز افزون.

-------------
فرناز: خیلی خیلی ممنونم از این همه مهربانی و بطفتان :)...شرمنده ام کردید.

mohi :: 20 بهمن 1385 10:28 قֽظֽ


امشا جون ، بایس بگیم که خیلی خوب و سه بعدی و یا به قول معروف با قابلیت بررسی از جوانب مختلف ، شرح ماوقع رو نوشتید ... حالا ما کاری نداریم که شرایط اونجا سخت بوده یا آسون بوده یا هتل بوده یا نبوده مهم این هستش که نوشته شوما واسه ما که اونجا نبودیم قابل لمس و قابل بررسی بود و فکر کنیم که شدیدا هم به واقعیت نزدیک بود یعنی دقیق نوشته شده بود که این خاصیت رو داشت

بعدش هم خدمت تون عرض کنیم که با توجه به اینکه شوما مجرم نبودید روی همین حساب نبایستی شرایط از این چیزهایی که گفتید دشوارتر می بود و گرنه اون موقع بایس روی صحت گفته های شوما شک می کرد ، نه اینکه زرتی بیاییم و انگ بزنیم و بگیم که با این صوبتها شوما دارید الکی تعریف و تمجید می کنید

گرفتید چی چی شد ؟

در هر صورت همینش هم واسه آدمی که جرمی نداره خیلی زیاد هستش خصوصا این تیریپ توی خونه اومدن و جو اضطرابی که واسه خانواده آدم ایجاد میشه خیلی ناراحت کننده ست و امیدواریم که منبعد همچین مصائبی در سر راه افرادی که در مسیر تعریف شده قانون حرکت میکنن ، وجود نداشته نباشه


-----------
فرناز: لات جان! شما هم دقیقی هم منطقی...این را کاش به این هایی بگویید که ناراحتند چرا خشتک ما را رو سرمان نکشیدند و کتک نزدند و غیره. سواد و درک انها نیز از قضا قد نمی دهد بفهمند سلب کردن حق شهروندی بی هیچ دلیل و مدرک خود جرم است و نقض حقوق بشر. راستش فکر می کنم انگار مردم به حق کشی، نقض حقوق بدیهی شهروندی و مدنی، تاوان های نامتناسب بی معنا برای حقوق بدیهی و قانونی و مسایلی از این دست عادت کرده و خو گرفته اند و خب در این مواقع فقط تاسف و باز هم تاسف.

لات اینترنتی :: 20 بهمن 1385 5:07 قֽظֽ


ما (جمعی از کله‌گنده‌های جنبش مردان) بر آن شده‌ایم که در جهت تلاش برای تغییر قوانین ناعادلانه و مردستیز در ایران حرکتی هدف‌مند (ظاهرا به این‌جور چیزها می‌گویند کمپین!) را در دستور کار خود قرار دهیم. مخلص کلام اینکه جان عمه‌تان کمک کنید ما "صدمیلیارد" امضا جمع کنیم تا آبرویمان نرفته!

------------
فرناز: خدا قوت!

100milyard :: 20 بهمن 1385 4:02 قֽظֽ


...و یک سوال که در سر چرخ می خورد: کدام اقدام علیه امنیت ملی؟ یا اقدام علیه کدام امنیت ملی؟
پیروز و پاینده باشید.

------------
فرناز: ممنونم :)

Ali Taaba :: 20 بهمن 1385 2:50 قֽظֽ


خوشحالم که حداقل ظاهر قضیه زیاد سخت نبوده و اوینی رو که حتی اسمش آدم رو به وحشت میندازه و خاطرات دوستای دور و نزدیک از روزها و شبهایی که توش گذروندن رو به يادت مياره که با تمام وجود آرزو می کنی کارت به اونجا نيوفته ظاهرا براتون آسون گرفته بودند. اما می تونم حدس بزنم که در بطن قضيه چقدر سخت بوده که حتی برای لحظه ای در اونجا بلاتکليف دربند بشی. باور کن با خوندن نوشته هات حس می کردم که خودمم که اونجا زندونی شدم و لحظه به لحظه اش احساس خفقان داشتم. برات از صميم قلب آرزوی موفقيت دارم.

----------
فرناز: ممنون مرجان جانم...راستی! من امروز مسنجر را که باز کردم افلاین هایم وسط کار پرید!و نتوانستم افلاین هایت را بخوانم :(

marjan namazi :: 19 بهمن 1385 11:36 بֽظֽ


خانم سیفی! بهتون هشدار می دم که ما در جریان کامل ماوقع هستیم {!} کمی ÷یاز داغش را زیاد کردید و اگر بیشتر دروغ به آن بیفزائید مجبور می شویم دروغهایتان را برای دوستانتان بر ملا کنیم که خیلی بد می شود! خوب است از دروغ جشم بند که چند بار گفته بودید چیزی ننوشته اید {!} ذوق نکنید.

----------
فرناز: آب یخ به شما پیشنهاد می شود! کارتن میتی کمون+دوغ آبعلی هم بد نیست!

سيد :: 19 بهمن 1385 11:07 بֽظֽ


سلام

وبلاگ شما رو با توجه به اسمی که از شما در بخش طنز بازتاب آمده بود پیدا کردم برایم برخی از مطالبی که نوشته بودین جالب بود من نمیدونم در هند یا امارات چه میگذره اما قطعا به دلیل رشته تحصیلیم (علوم سیاسی) اطلاع دارم که سازمانهای اطلاعاتی صرفا بر روی مسائل جاسوسی یا ضد جاسوسی کار نمیکنند بلکه بر روی دامنه وسیعی از حوزه های مختلف سرمایه گذاری دارن از عملیاتهای وسیع سرویسهای امریکا برای کمک به برنده شدن سرمایه گذاران امریکایی در مناقصه های بین المللی تا نفوذ به کشورهای جهان سوم از طریق مسائل حقوق بشر و ...
اصلا نمیخوام وارد ریز مطالب بشم اما تعجب و شگفتی شما از اینکه چرا دولت ایران باید تصور کنه آن کارگاههای آموزشی تحت نظارت سرویسهای اطلاعاتی غرب قرار داره برای بنده روشن ساخت که شما از دامنه گسترده و کارکرد نرم افزاری سازمانهای اطلاعاتی دستکم اطلاع کافی ندارید همانطور که دولت ایران هم با استفاده از عناصر نرم افزاری در منطقه سعی در پیشبرد سیاست خارجی خود داره این یک روند غیر طبیعی که محصول توهم توطئه باشه نیست
به هر حال من هم از ماهیت آن کارگاه ها بی خبر هستم و اصلا قصد قضاوت در این مورد رو ندارم ولی لازم هست شما هم بیش از این با ماهیت سیاست آشنا بشین چند بعدی به مسائل نگاه کنید تا اهدافتون رو فارغ از مسائل سیاسی مشکل ساز تامین کنید در واقع خلط مسائل غیر سیاسی با مسائل سیاسی حتی به صورت نا آگاهانه باعث دور نمودن شما از اهداف اولیه میشه
گاهی اوقات حس بدبینی به قدرت حاکم داخلی راه رو برای اعتماد بی چون و چرا از قدرت خارجی باز میکنه این اتفاق میتونه کاملا نا آگاهانه بیفته
از مودبانه رفتار کردن برخی از مامورین خوشحال شدم که چنین رفتارهایی هست اما از رفتار گستاخانه و تمسخر آمیز برخی مامورین و قاضی باید تاسف خورد که رفتار مودبانه در هر جایگاهی نهادینه نشده
عرضی نیست جز یک سوال که چرا شما حتی را حتا مینویسین؟!! بارها برخی از واژگان مشابه املای (حتی ) به شکل غیر متعارف تغییر کرده!!
در راه منافع مردم موفق باشید

-------------
فرناز: راستش آقا مصطفای عزیز اینکه حیطه فعالیت های نهاد امنیتی کشور تا کجا است را درست نمی دانم و لزومی هم نمی بینم که بدانم. بعد هم من فکر کنم نیاز داریم کمی درباره مفهوم سیاسی کلیشه زدایی کنیم و سعی کنیم این دیدگاه را ترویج دهیم که هر فعالیت سیاسی، ابدن به دنبال براندازی و تغییر نیست. من می فهمم و قبول دارم که همیشه نمی توان مرز روشنی میان فعالیت اجتماعی و فرهنگی با سیاست کشید. اما این دیدگاه خطرناک و نادرست که هر فعالیت سیاسی یا هرآنچه عناصر سیاسی نیز دارد، در صدد حرکت حذفی و براندازی است به نظرم بسیار نادرست است و باید سعی کرد آن را تغییر داد.

من در دانشگاه این شانس را داشتم که شاگرد یکی از باسوادترین زبان شناسان ایران باشم و بسیاری از تغییراتی را که ایشان که خود عضو قرهنگستان زبان فارسی نیز بودند پیشنهاد می دادند و استدلال می کردند می پسندم و رعایت می کنم و حتا نیز در این راستا است.

راستی! سایت بازتاب چی درباره من نوشته است؟!

mostafa :: 19 بهمن 1385 10:59 بֽظֽ


خواهر جان قربانت برم من! به خبر نویسان و گزارش نویسان محترم طی یک بیانیه اعلام کنید خانم تقی نیا خانم طلعت تقی نیا هستند نه صدیقه طلعت نیا !!!تو بیانیه دیده بان حقوق بشر هم اشتباه نوشتن!!!همه چیزی میگن اسم ایشون رو جز طلعت تقی نیا!!!!یادمه یکشنبه ای که شما هنوز آزاد نشده بود 2 3 اخبار دیگه هم گوش دادم و خوندم که اسم خانم تقی نیا رو چپ و چوله می گفتن که الان یادم نیست چی می گفتن مثلا گمون کنم منصوره طلعت نیا یا یه همچین چیزی!!!!
ففر جان لا اقل تو اخبار زنستان درستش کنید تو رو خدا!!!البته شایدم من در اشتباهم و اسم خانم تقی نیا تا امروز همه اینها بوده جز اونی که من تا حالا فهمیدم یعنی خانم طلعت تقی نیا!!!!:دی:دی

----------------
فرناز: آی راست گفتی نیلو جانم....الهی قربونش بروم که اسمش همه چیز گفتند جز طلعت تقی نیا!:دی

niloofar :: 19 بهمن 1385 10:39 بֽظֽ


خوشحالم آزادی
و چقدر زیبا با قلم زیبایی که داری این وقایع رو برامون نوشتی
و دیگه اون صدای زنگ کذایی رو هیچوقت نشنوی و ایکاش این صدا دیگه وجود نداشته باشه
سلامت باشی

---------
فرناز: رضا جان! امیدوارم این صدا برای هیچ کس دیگر نباشد.

رضا :: 19 بهمن 1385 7:58 بֽظֽ


فرناز عزیز هر چی اینا رو می خونم خوشحال تر می شم که الان بیرون از اونجایی. اگر ممکنه به خانم تقی نیا هم بگید بنویسن تا معلوم بشه باهاشون چه برخوردی کردن.

راستی بدون که دلم می خواد یه عالمه پتو بهتون بدم. (واحد جدید اندازه گیری نگرانی) :دییی

-----------
فرناز: خانم تقی نیا هم حتما می نویسد. بابت پتو هم ممنون :)

لیلا :: 19 بهمن 1385 2:50 بֽظֽ


قلمت خیلی قشنگه خیلی ملموس مینویسی :*

----------
فرناز: مرسی:)

پانی :: 19 بهمن 1385 2:20 بֽظֽ


خیلی ناراحت شدم که چنین برخوردی باهاتون شده.اما یه سوال شما چند سالتونه که انقدر سنتون مایه نگرانی مامورا بوده؟

----------
فرناز: بیست و چهار سالمه.

WHO CARES :: 19 بهمن 1385 2:10 بֽظֽ


به قول بچه هاي اطلاعات خواهرم خدا قوت
خيلي كار خوبي كردين كه خاطراتتون رو نوشتين مسلما يكي از دلايل برخورد محترمانه با شما همين بوده،
چون آنها هم حدس ميزدن كه شما چنين كاري رو ميكنين
اميدوارم بقيه كسايي هم كه احتمال مي دن يك روزبه هر دليل واهي (مثل شما) كارشون به وزارت اطلاعات بيفته سعي كنن وبلاگشون رو خيلي بيشتر از بقيه بهبود بدن تا هم خواننده بيشتري داشته باشن و هم لااقل از اين طريق يك تريبوني داشته باشن
راستي خونه وبه خصوص اتاقتون را حتما با كسي كه در زمينه الكترونيكي تخصص داره چند بار به دقت كنترل كنين چون اينا معمولا در حين بازرسي وسايلشون را كار ميگذارند
اميدوارم با انگيزه بيشتري نسبت به گذشته به فعاليتتون ادامه بدين.

amir :: 19 بهمن 1385 0:47 بֽظֽ


سلام فرناز جان
من همیشه نوشته های خوب شمارو از طریق وبلاگ دنبال می کردم ......وقتی فهمیدم که بازداشت شدید خیلی نگران و ناراحت شدم انگار که یکی از بهترین دوستام این اتفاق براش افتاده..........ممنون از اینکه می نوسید و دیگران رو در این تجربه های هرچند تلخ سهیم می کنید
امیدوارم که همیشه شادمان و پیروز باشید
یاسمن

-----------
فرناز: مرسی یاسمن عزیزم :)

یاسمن :: 19 بهمن 1385 0:40 بֽظֽ


فرناز عزیزم، مثل همیشه خیلی زیبا نوشتی. واقعاً لذت بردم.

--------
فرناز: بوس :_*

Negar :: 19 بهمن 1385 9:25 قֽظֽ


یکی از بچه‌ها در بالاترین تعبیر خوبی کرد:

«اقدام علیه کدام امنیت ملی؟»

----------
فرناز: واقعا همین طوره مجید جان

مجید :: 19 بهمن 1385 9:11 قֽظֽ


خيلي كار خوبي ميكني اين خاطرات رو مي نويسي :*

---------
فرناز: بوس :-*

پرگلك :: 19 بهمن 1385 5:43 قֽظֽ


می دانستم بیدی نیستی از آن بادها بلرزی

----------
فرناز: ارادتمندیم میرزا :)

میرزا :: 19 بهمن 1385 3:04 قֽظֽ


خوشحالم که برگشتيد. تلاش شما براي رسيدن به اهدافتان قابل تحسين است. همان اهداف آرماني را مي گويم...

---------
فرناز: ممنونم :)

کاميرا :: 19 بهمن 1385 2:00 قֽظֽ


فرناز خانوم ممنون كه خاطره اين چند روز رو نوشتين . خوشحالم آزادين و اميدوارم هميشه آزاد باشين

----------
فرناز: مرسی عماد عزیز:)

عماد :: 19 بهمن 1385 1:50 قֽظֽ


بخدا توی مدرسه اگر ما حرف میزدیم یا شیطونی میکردیم و می بردنمون دفتر مدیر، پدرمون رو در می آوردند شاید ۱۰ برابر شما می ترسیدیم و کتک می خوردیم. شما مطمئنید که شما رو بردن اوین؟ شاید این بار فقط می خواستند زهرچشم بگیرند! درهرحال خوشحالم که کتک متک یا فحش آبدار نخوردید (واسه رفتن هندستون اگه آدم کتک بخوره دیکه خیلی زور داره

------------
فرناز: شرمنده که در بساط ما فیلم اکشن بزن بزن با روغن داغ و سیر داغ اضافی پیدا نمی شود!

علی :: 19 بهمن 1385 1:45 قֽظֽ


http://i.hoder.com/archives/2007/02/070207_015743.shtml#comments

سایه :: 19 بهمن 1385 1:08 قֽظֽ


از اینکه بدون دردسر آزاد شدید خوشحالم، البته قاعدتا هم درد سری نباید می کشیدید. ولی توی این اوضاع بلبشوی امنیتی ایران، شما که اینتقدر اهل اینترنت هستید باید از این به بعد قبل از سفر مخصوصا به جاهایی که »حتی امکان داره« بهش شک کرد، حتما از روی اینترنت سروته ماجرا را دربیارید و بفهمید کجا دارید میرید. چرا اینو میگم؟ چون همین امروز همین دولت گرامی آمریکا باز ۷۵ میلیون دلار دیگه اختصاص داده به کمک به مخالفین رژیم ایران، و هم از دید آمریکاییها و هم ایرانیها این مخالفین میتونن درهر قالبی باشند چه سیاسی چه آموزشی چه فرهنگی نما. یادتون باشه که اوین برای همه اینطوری نیست و اگه اوضاع خیط باشه بجای پلوخورشت بهتون آب خنک فراوان میدن.

-----------------
فرناز: جالبه که همه پلو و خورشت می بینند و بس!! انگار پلو و خورشت زندان را می کنه بهشت یا واقعیت اینکه تو را بی دلیل و غیر قانونی بازداشت کردند از بین می بره! جالبه !

مهرداد :: 19 بهمن 1385 1:02 قֽظֽ


شما فرناز عزيز بايد به دليل كوتاه بودن مدت زندانتان و نيز به دليل شكنجه نشدن از سردبير : خودش و كامنت گذارانشان (خودش) طلب عفو كنيد.

----------
فرناز: آناهیتا جان! شاید بهتر باشه بگذریم از این آدم و فداییان اندکش :)

Anita :: 18 بهمن 1385 9:51 بֽظֽ


فرناز جونم انقدر قشنگ لحظات و وقايع رو به تصوير کشيدی که من سرتاسر نوشته​ات احساس کردم خودم اون​جا بودم. آخرش هم از خوشحالی مثل طلعت عزيز که گريه کرد، صورتم خيس شده بود. نفهميدم کی؟ خوشحالم که همتون سالم و خوبيد. می​شه به جای من از راه دور طلعت رو بغل کنی و ببوسی؟

---------
فرناز : نازخاتون عزیزم! مرسی عزیزم....چشم می بوسمش :)

نازخاتون :: 18 بهمن 1385 9:30 بֽظֽ


چقدر به آدم روحیه میده این نوشته هایت دختر. فرناز جان تا به حال بهت گفته ام که داشتن زن هم وطنی چون مایه دلگرمی من است و باعث میشی که به آینده سرزمینمان امیدوار بشوم؟ اگر تا به حال نگفته بودم تنها به خاطر این بوده که همیشه خیلی حرف دارم که بهت بگم، ولی امروز دیگر موقعش بود.

یک تذکر بیربط: بهتر نیست در به کار بردن دختر جوان و زن جوان دقت بیشتری به کار ببریم؟ در اینمورد:
http://javaanehaa1.blogspot.com/2006_11_01_archive.html#116461829737882396

--------------
فرناز: مرسی برای این همه مهربانی که به ن داری موناهیتا جان. درباره تذکر هم کاملن حق با توست. نمی دانم چرا گاهی فراموش می کنم این نکته مهم را.

موناهیتا :: 18 بهمن 1385 8:22 بֽظֽ


برای آزادی شمعی روشن می کنم .
راستی روی دیوار زندان یادگاری ننوشتید؟؟

----------
فرناز: نه! مداد و خودکار اینها نداشتم...قاشق و چنگال ها هم یک بار مصرف بودند.

اقبال :: 18 بهمن 1385 5:37 بֽظֽ


مورچه های دور غذا اولین ملاقات کننده های من بودند در شب اول .از ترس و لرز لب به غذا نزدم.ماه رمضان بود و ...
و اما نوع غذا! دختر خوب این چه غذایی بود دادن ؟اون زمان غذا خیلی خوب بود مگر اینکه جدی جدی مهمون یک روزه بودین و نخواستن .
شما یک کیسه چرا من 7 کیسه ؟
بازجوی من هم خوش تیپ و ادکلن زده بود دمش گرم ازش خاطره بدی ندارم
چه میدونم این جوونی هم باید یکجورهایی بگذره

---------
فرناز: ناهارهاش قابل خوردن بود داریوش جان...اما عدسی واقعا نه. جوونی من و تو هم اینجوری می گذره دیگه:)

داریوش :: 18 بهمن 1385 5:28 بֽظֽ


فرناز خانم سیفی. سلام ممنون از این که این خاطرات را نوشته اید. دست شما درد نکند. مثل همیشه ارادت دارم.

----------
فرناز: من هم همین طور دکتر سیف عزیز:)

احمدسیف :: 18 بهمن 1385 5:25 بֽظֽ