- خانم سیفی! شما ازاین لحظه بازداشت هستید و انتظار داریم تا وقتی تکلیف شما روشن نشده و از بالا دستوری نیامده است، با ما همکاری کنید.
ساعت چند است؟ حول و حوش هشت و ربع صبح شنبه، هفتم بهمن ماه.
***
سیزده نفر هستیم؛ همه دوست و همکار. چیزی غیر طبیعی در فضا موج می زد؛ از همان لحظاتی که در صف تحویل بار هواپیمایی «ماهان ایر» ایستاده بودیم و بی هیچ دلیلی معطل مانده بودیم. بالاخره بارها را تحویل دادیم، گذرنامه در دست، بلیط در دست دیگر،آماده حرکت به سمت باجه های کنترل هستیم.
مرد پیراهن مشکی بر تن دارد، ته ریش، پیراهن مشکی را روی شلوار انداخته است. موبایل در دست به سوی مامور « ماهان ایر» می رود، پچ پچی در گوشی، موبایل را به سوی متصدی هواپیمایی ماهان می گیرد، چیزی غیر طبیعی در هوا موج می زند.
متصدی ماهان: خانم سیفی، تقی نیا و شجاعی.
من: من سیفی هستم.
متصدی ماهان: خانم سیفی! چمدان شما چه شکلی است؟
من: یک چمدان نسبتن بزرگ مشکی. اسمم را پشت چمدان نوشته ام.
متصدی ماهان: آهان! پس اسمتان را نوشته اید؟
من: بله! برای چی می پرسید؟
متصدی ماهان:هیچی! همین طوری. مشکلی نیست.
و مکالمه ای مشابه با منصوره و طلعت...
آن حال و هوای غیر طبیعی نزدیک تر می شود،در گوش منصوره زمزمه می کنم: فکر کنم ممنوع الخروج شدیم!لابد رفتند چمدان ما را از بار خارج کنند.
***
پاسپورت منصوره را می گیرد و مهر خروج می زند، اما پاسپورت را پس نمی دهد. می گوید چند لحظه این کنار باستید. من می روم و پاسپورت خود را روی پیشخوان می گذارم. برگه خروجی را هم از دستم می گیرد، پاسپورت مرا هم مهر خروج می زند، اما پس نمی دهد و می گوید چند لجظه منتظر بمانم. نفر سوم، نفر چهارم، پنجم و همین طور تا آخر...
ناگهان دور و بر ما پر می شود ازماموران وزارت اطلاعات... از همه طرف پیدا می شوند و دور ما جمع می شوند. یکی از آنها به ما می گوید همه دنبال او برویم. از پله ها پایین می رویم، در طبقه زیرین فرودگاه در اتاقی مستطیل شکل و دراز را باز می کنند و از ما می خواهند روی کاناپه ها و صندلی هایی که در اتاق هست بنشینیم. یکی از آنها می گوید که موبایل هایمان را روی میز بگذاریم. لحنش توهین آمیز است. وقتی موبایل ها را جمع می کند با تمسخری که سعی دارد پنهان کند می گوید: اگر کس دیگری هم موبایل دارد و تحویل نداده، خاموشش کند که اگر زنگ بزند می فهمیم!
زهره می پرسید: ببخشید! برای چی ما را آوردید اینجا؟حالا که همه هستیم توضیح بدهید.
یکی از جمع ماموران اطلاعات می گوید با هم حرف نزنید! زهره با لبخند می گوید من از شما سوال پرسیدم، با کسی حرف نزدم. جواب سوال مرا بدهید. مرد داد می زند: « مگه نگفتم حرف نزنید!»
بیرون اتاق چند نفر از ماموران با هم به زمزمه حرف می زنند؛ یکی از آن جمع وارد اتاق می شود:
- خانم طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی و فرناز سیفی.
- بله؟
- بیایید بیرون.
هر سه از جا بلند می شویم، یکی از ماموران می گوید موبایل هایتان را هم بردارید و دیگری همه موبایل ها را که در دست گرفته است به سوی ما دراز می کند. پا را که از اتاق بیرون می گذاریم، دور هر یک از ما را سه مامور می گیرد. یکی پشت سر، یکی جلو، و سومی کنار هر یک از ما.
از مامور پشت سرم صدایی می شنوم؛ سر را بر می گردانم، با یک دوربین هندی کم کوچک دارد از من فیلم می گیرد. رو به ماموری که جلوی من راه می رود می کنم و می پرسم: ما را دارید کجا می برید؟ توضیح بدهید لطفا.
می گوید: خانم سیفی! کمی صبر کنید؛ می فهمید.
***
در پارکینگ فرودگاه، دو پژو چهارصد و پنج و یک پژو دویست و شش کنار هم پارک شده اند. من را اول با سه مامور سوار یکی از پژوهای چهارصد و پنج می کنند، یکی از ماموران فرمی را به من می دهد تا پر کنم. فرم مشخصات خودم و خانواده ام هست. بعضی از سوال ها خنده دارند؛ فرم بینی، فرم مو، استخوان بندی....خنده ام می گیرد. رو به مامور می گویم من نمی دانم بینی و موی من چه فرمی دارد. می گوید حالا یک چیزی بنویسید....در دل می گویم الکی است پس! یک چیزی می نویسم. مامور دارد از من فیلم برداری می کند، می گوید این فقط برای ثبت در آرشیو وزارت است و کار خودمان. باور کنید هیچ استفاده دیگری ندارد.
کسی که به نظر می رسد در میان این جمع ماموران مقام بالاتری دارد و به نوعی رئیس این عملیات است، در ماشین را باز می کند و به من می گوید سوار پژو دویست و شش بشوم. در پژو دویست وشش دو نفر جلو نشسته اند و یک مامور هم در صندلی عقب، در صندلی عقب پشت سر راننده می نشینم. منتظر هستند چمدان های ما را از هواپیما بیرون آورند و تحویل دهند.
در این ماشین، رئیس عملیات مردی است کنار راننده نشسته است. به من می گوید گروه سیاسی مرکز فرهنگی زنان چه فعالیتی دارد؟ می گویم: مرکز فرهنگی زنان به هیچ وجه فعالیت سیاسی ندارد، اسمش رویش هست. مرکز فرهنگی زنان است و نه مرکز سیاسی زنان. می پرسد مجوز دارد؟ می گویم بله! از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز دارد.
تا چمدان ها بیاید باید صبر کنند؛ مرد راننده که ظاهرش هیچ شباهتی به کلیشه ذهنی ما از مامور اطلاعات یا فرد مذهبی ندارد، مدام نوحه هایی که در حافظه موبایلش ذخیره کرده است را برای مردی که کنارش نشسته است پخش می کند و می پرسید: این یکی را شنیدی حاجی؟ این هم یکی از کارهای قشنگ فلانی است.
سرم را رو به ماشینی که منصوره در آن نشسته است می کنم و به او لبخند می زنم؛ برایم با لبخند مهربانش دست تکان می دهد. در دل می گویم ما همیشه به یاد هم هستیم...همیشه. آرام تر شده ام.
سردم است و انگار می لرزیده ام که مردی که کنار من نشسته است رو به راننده می گوید: حاجی! بخاری را روشن می کنی؟ این بنده خدا سردش است.
بخاری را روشن می کند، می گوید حاجی من در ماشین خودم عادت دارم صندلی را بچسبانم به صندلی پشت. بعد رو به من می گوید فکر کنم صندلی را زیاد عقب داده ام، اگه جاتون تنگ هست صندلی را جلو بکشم. می گویم بله! جا تنگ است. صندلی خود را جلوتر می کشد.
بعد حدود سه ربع بالاخره چمدان های ما می رسد، چمدانم را در صندوق عقب می گذارند و مردی که سرپرست تیم عملیات من هست می گوید خب!برویم سعادت آّباد.
***
- لطفا حکم تان را به من نشان دهید.
- رسیدیم نشان می دهیم.
- نه! الان نشان بدهید.من باید بدانم طبق چه حکمی مانع سفر من شده اید.
حکم را از تو کیف در می آورد و رو به من می گیرد. حکم از طرف واجا( وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران) صادر شده است. سه روز قبل و تا هفت روز نیز اعتبار دارد. در حکم قید شده است متهم فرناز سیفی، فرزند علی را بازداشت و بعد از تفتیش منزلش به بند 209 زندان اوین تحویل دهند. در حکم بازداشت، نشانی شرکت پدرم قید شده است! می گویم می خواستید در شرکت پدرم دنبال من بگردید؟! می گوید چیکار به شرکت پدرتان داریم؟ بالاخره پایین حکم یک نشانی قید می شود دیگر. می گوید این ماشین دولتی است خانم سیفی، خواهش می کنم حجابتان را درست کنید.
***
دم در منزل ماشین را نگه می دارند، من و مردی که مسئول عملیات است است زودتر از دو نفر دیگر پیاده می شویم. فوق العاده شبیه « ماشالله شمس الواعظین» است. طاقت نمیارم و می گویم چقدر شبیه آقای شمس الواعظین هستید! می خندد ومی گوید شاید فامیل هستیم!
سرایدارهای مجتمع مسکونی با تعجب نگاه می کنند، همین چند ساعت قبل یکی از آنها کمک کرد تا چمدانم را از پله های دم در پایین بیاورم و وقت خداحافظی به او گفتم خوب !تا چهارده پانزده روز دیگر خداحافظ. حالا بعد چند ساعت با سه مرد برگشته ام.
برادرم در را باز می کند، خوابالو و حیران... می گویم آقایان با حکم جلب سراغ من آمده اند! رو به یکی از آنها می گوید می شود حکم را ببینم؟
وارد خانه می شوند؛ می گویم تا پدر و مادرم به خانه نیایند اجازه نمی دهم جایی را بازرسی کنید. اینجا خانه من نیست، مالکین خانه پدر مادر من هستند و هر چیزی که از خانه خارج شود، باید آنها ببینند. می گویند ما فقط اتاق شخصی شما را تفتیش می کنیم وکاری به سایر خانه نداریم. شما مالک وسایل شخصی خود هستید و نه پدر ماردتان. باز می گویم اینجا خانه آنها است نه من؛ باید آنها حضور داشته باشند. برادرم به هردو زنگ زده است، گوشی را از او می گیرم و به پدرم می گویم برای بازداشت من آمده اند و حالا هم می خواهند خانه را تفتیش کنند. می گویند به پدرتان اینطوری نگویید، هول می کنند و برای سلامت قلبشان خوب نیست. در دل می گویم از بیماری بابای من هم که خوب اطلاع دارید!
وقت را می کشیم تا پدر و مادرم برسند.شروع می کنند....وجب به وجب اتاقم را بیرون می ریزند و به همه جا سرک می کشند. تمام اوراقم، دست نوشته هایم را بیرون می ریزند و از میان آن تعدادی را جدا می کنند. ازهمه این مراحل هم فیلم برداری می کنند.یکی از آنها سراغ کتابخانه ام می رود.... چند نسخه از خبرنامه داخلی « مرکز فرهنگی زنان» را که در خانه دارم بر می دارد، بعد کتاب « مصاحبه با تاریخ» اوریانا فالاچی چاپ قبل از انقلاب...کتاب های انگلیسی را زیر و رو می کند و انگار سر در نمی آورد که زود به سراغ قفسه های دیگر می رود. کتاب « چیستی فمینیسم» که به تازگی نشر روشنگران منتشرکرده است را با وسواس بر می دارد و زیر و رو می کند؛ با خنده می گویم این کتاب تازه منتشر شده است، در دوره وزارت آقای صفار هرندی. قانع نمی شود، شاید گمان می کند کتاب تشکیلاتی ما است! چیزی از جنس « چه باید کرد» لنین!
پدرم متن حکم جلب را کامل یادداشت می کند، مسئول عملیات مدام به پدر اصرار می کند که احتمالن سو تفاهم است؛ زود حل می شود انشالله. قسم می خورد که محترمانه برخورد می شود، به پدر می گوید خدا شاهده آقای سیفی از همان غذایی که ما می خوریم به خانم ها خواهند داد.باور کنید ماموران وزارت اطلاعات برخوردهای محترمانه ای دارند.پدرم سرد نگاهش می کند، سرد و نگران...
همه جا دنبال من یک مامور می آید؛ یک لحظه که حواسشان نیست میدوم و با پدرم به نجوا حرف می زنم.مسئول عملیات که فهمیده است به سراغ پدر می رود و پدر بعد آزادی گفت که به او گفته است که احتمالن سو تفاهم هست و نگران نباشید و این همه سروصدا لازم ندارد.
زنگ می زنند و یک نفر دیگر که می گویند مسئول تفکیک است می آید تا این تل اوراق و دست نوشته و دفترچه و سی دی و غیره را که برداشته اند تفکیک کند. اول همه همان کتاب « چسیتی فمینیسم» را کنار می گذارد و می گوید این را برای چی برداشتید دیگه؟ کتاب مجوزدار چاپ همین امسال هست ها!...
یک ساک کوچک برمی دارم؛ حوله، مسواک و خمیر دندان، دو دست لباس زیر، سه بسته نوار بهداشتی، سرم های شستشو لنز های طبی که همیشه در چشم دارم.
کوله پشتی لپ تاپم را روی دوش می اندازم، دوربین دیجیتال، ضبط خبرنگاری، مویایل همه همه را در کوله گذاشته اند. به مادرم می گویم یک کتانی بی بند برایم بیاورد، بغلشان می کنم و می بوسم. مادرم آرام آرام اشک می ریزد، می گویم شاید طولانی شد، قوی باشی ها. بابا می گوید از فردا هرروز می رود شعبه یک دادیاری و پیگیری می کند، می بوسمش و زیر گوشش باز می گویم حرف من را یادت نره ها. سوار آسانسور می شویم و می رویم.
***
با ماشین از خانه ما تا زندان اوین سه دقیقه راه است؛ در راه می گویند بند 209 منطفه حفاظت شده است و باید در داخل آن چشم بند به چشم داشته باشی. می گویم چشم بند غیرقانونی است....می گوید خب! این را هم بعدا با قاضی پرونده تان مطرح کنید. در لحنش تمسخر موج می زند....سرم را جلو می بروم و می گویم آقا! طبق همین قانون خودتان چشم بند غیر قانونی است...محل نمی گذارد دیگر.
بند 209 تقریبا انتهای محوطه زندان اوین است، یک ساختمان مجزا. دم در یکی از آنها وارد ساختمان می شود و با یک چشم بند طوسی بیرون می آید و از من می خواهد چشم بند را به چشم بزنم. با لحن مودبانه ای می گوید اینجا منطقه ای حفاظت شده و امنیتی است خانم سیفی، همکاری کنید.
کوله پشتی بر دوش، ساک کوچک در دست، چشم بند بر چشم وارد ساختمان 209 می شوم. جلو اتاقی می گویند بایستم، بعد چند لحظه می گویند وارد اتاق شوم و روی یک صندلی بنشینم. صدای صحبت مامورانی که مرا آورده اند را از اتاق کناری می شنوم که شرح عملیات می دهند. یک نفر وارد اتاق می شود، دمپایی به پا دارد و بلوز و شلوار مشکی، می گوید بایستم و چشم بند را بردارم. از من دو سه عکس می گیرد.
زنی جاافتاده به اتاق می آید، می گوید وسایلم را بردارم، دستم را می گیرد و می پرسد می توانی جلو پایت را ببینی؟ می گویم بله و من را از پله پایین می برد.سمت راست، بعد سمت چپ، بالاخره جلو در آهنی که پرده سبزی بر آن آویزان است می ایستد و به من می گوید داخل شوم. اینجا بند زنان 209 است.
***
انتهای راهرو در سلولی را باز می کند، دیوارها سبز روشن است و موکت کف سلول قهوه ای، یک دستشویی آهنی یک گوشه دیوار و کنارش یک توالت فرنگی کثیف آهنی.زن فرمی را می آورد و همه وسایلی که در ساک و کوله پشتی همراه دارم را بیرون می آورد و در فرم یادداشت می کند. چهره مهربانی دارد؛ با مهربانی از من می پرسد چرا اینجا آوردنت؟ تو خیلی جوانی...می گویم تفهیم اتهام نشده ام، خودم هم نمی دانم. می پرسید تو جه کاری فعالی؟ سیاسی هستی؟ می گویم نه! فعال حقوق زنان هستم.دو فرم را می دهد پر کنم و بعد اثر انگشت سبابه دو دست...می گوید لخت شوم. مانتو و روسری و بلوز و شلوار را در می آورم...می گوید کامل باید لخت شوی. می گویم چرا؟ می گوید قانونش این هست...با اخم می گویم من پریودم. می پرسد روز چندم؟ و وقتی می گویم روز اول می گوید باشه! لباس زیر را درنیار.
یک بسته لباس زندان به سویم می گیرد، یک بلوز وشلوار کرم رنگ... بازرسی بدنی...دقیق و مو به مو.
برایم یک چادر سورمه ای با گل های سفید می آورد، مسواک و خمیر دندان و جا لنز طبی و چند نوار بهداشتی را در سلول می گذارد و بقیه اسباب و لوازم را برمی دارد، مانتو و روسریم را هم در سلول می گذارد و می رود.
***
در را که می بندد، نفس عمیقی می کشم. در سلول راه می روم تا اندازه حدودی آن دستم بیاید، طول آن سه قدم و نیم و عرض آن دو قدم و نیم من است.در حین راه رفتن سعی می کنم ذهنم را مرتب کنم و حدس بزنم که چه خواهند پرسید و موضوع اصلی چه چیز است. من را نزدیک ساعت دوازده ظهر تحویل بند 209 دادند. پس سعی می کنم طبق این مبنا ساعت ها را حدودی حدس بزنم.خوشبختانه سلول نورگیر است و نور کمک خوبی برای تخمین ساعت ها است.
زن دوباره در را باز می کند و برایم غذا می آورد؛ زرشک پلو با مرغ. تشکر می کنم و می گویم می خواهم بروم دستشویی.... من را به دستشویی می برد و بر می گرداند. چند قاشق غذا می خورم و مانتو و شلوار جین را زیر سرم می گذارم، چادر را روی سرم می کشم و دراز می کشم. چهل و هشت ساعت است نخوابیده ام، قصد داشتم در هواپیما بخوابم که این شد....از فرط خستگی زود خوابم می برد.
بعد حدود یک ساعت در سلولم باز می شود، زن برایم یک پرتقال آورده است. لبخند بر لب تشکر می کنم، با مهربانی می گوید خواهش می کنم دختر جان. در ذهن حرف دوستی که تجربه زندان دارد را با خود مرور می کنم: « یادت باشد زندان بان دشمن تو نیست. الکی به او پرخاش نباید کرد و انرژی را با پرخاش بیهوده هدر داد.»
***
سلول سردی است...زن زندان بان می آبد و می گوید وسایلم را بردارم تا من را به سلول دیگری ببرد. این یکی سلول همان اوایل راهرو است و بسیار بزرگتر از سلول قبلی است؛ برایم دو پتو هم گذاشته است. با خنده می گوید پول پیش این اتاق خیلی بیشتر می شود ها... می گوید کاری داشتی در بزن و صدایم کن.
باز از فرط خستگی خوابم می برد؛ گاه از صدای زنگی از خواب می پرم. می دانم وقتی قرار باشد کسی را بازجویی ببرند از بیرون این زنگ را می زنند تا زندان بان دم در بند برود و نام کسی را که باید بازجویی برود به او دهند تااو را دم در بند بیاورد. هربار با صدای این زنگ گوش ها را تیز می کنم تا ببینم صدای دمپایی های زن جلوی سلول من قطع می شود یا نه...
*******
دو کلمه حرف حساب: اینکه جلو چشم همه ابرو درست کنی هم برای خود شگردی است دیگر! اعتراض من به نوشته آقای درخشان چی بود؟ ایشون باز با تجاهل بخش اصلی دروغ خود را نادیده می گیرند و سعی دارند این کذب محض را که از قبل از اطلاعات با ما تماس گرفته شده و هشدار داده بودند، یعنی دروغی شاخدار که ذره ای صحت ندارد را در ذهن ها جا بیاندازند. و بعد هم شلوغ کند که آهای! این ها می خواهند سروصدا کنند! حالا دیگه بگذریم از نقل قول دروغ تازه ای که از نوشته پایین آورده اند که همه هم خوانده اید ولطف کرده و لینک دادید. اسم این کار را چه می گذارید؟ مهم اعمال آدم ها است، نه عنوان ها...کسی که با زبان، عمل یا قلم شلاق به دست می گیرد قابل اعتماد نیست؛ هر زمان شلاق آنها برایی ندارد، ایشان هستند که شلاق به دست می گیرند. پرداختن بیش از این به این پرونده سازی نیز در شان من و شمای خواننده این وبلاگ نیست:)
پ.ن: توضیحات خانم امینی را هم بخوانید.
Permalink |
Comments 52
.::
نظرات خوانندگان
سلام دوست عزیز تا وقتی تو این مملکت زندگی می کنی باید نور را در پستوی خانه نهان کنی
وبلاگ من بدون هیچ دلیل موجهی بعد از 3 سال فیلتر شد حالا اینجا می نویسم ولی با احتیاط تر
مواظب خودت باش اینجا اینطوریه دیگه
گرگ بيابون(2) :: 27 بهمن 1385 1:04 بֽظֽ
برو دعایش را به خاتمی بکن خیال کردی همه چیز اینجوری بوده باست پرتغال می آورند حوله و با مامان جونت خداحافظی میکنی ؟
آیا فیلم زندان سعید امامی را دیده ای نه فکر نکنم برو خاطرات همین کمونیست ها در زندان کمیته مشترک را بخوان
بابا من خیال میکردم با کتک بازجویی میکنند به تخت میخوابونند شلاق میزنند
اما با قوه قضاییه کاری ندارم امیدوارم آن هم درست شود
-----------
فراز: باشه!! حتما به جون عبا شکلاتتیون دعا می کنم که بدعت گذار بازداشت بیخودی وبی دلیل من باب سفر بود!!
abas :: 27 بهمن 1385 1:20 قֽظֽ
yesari be in weblog bezan www.molla.blogspot.com.
-------------
فرناز: دو سه بار به این وبلاگ رفته ام، نه با پرنسیپ های من جور در می آمد و نه با علایقم:)
bahman :: 22 بهمن 1385 2:19 قֽظֽ
وای وای فرناز شنیدم زرشک پلو خوردی و باهات خوب رفتار کردن و مودب بودن. از همین جا نتیجه می گیریم که فمینیسم شما آبکی است و خودتان مزدور رژیم هستید و ادعای قهرمانی می کنید. در صورتی که ما که در خارج زندگی می کنیم تیز و زبل و آگاهیم و دست شما را رو می کنیم و به همه می گوییم که شما قهرمان پوشالی هستید. قهرمان ما هستیم که با اسم مستعار وبلاگ می نویسیم و کامنت می گذاریم و با سواد و مبارز و دل سوخته و خیلی چیزهای دیگر هستیم.
امضا: سایه- دل سوخته وطن!!!
الان یه منگولی می یاد اینجا رو می خونه. می گه می بینی؟ دوستاش هم فهمیدن که این جاسوسه. چطوری دختره؟ خوبی؟ شوک رد شد؟ خیلی این نوشته هات خوب بودن. همین که همه جزئیات رو دقت کردی و نوشتی کلی به درد می خوره.
-----------
فرناز: خدا بود کتی :))....مبارزان کبیر! راه انقلاب بعدی از وبلاگ و مستعار نویسی و دستور پخت میگو پلو می گذرد. تکبیررررررر :دی....خوبی خودت رفیق؟:)
سایه :: 21 بهمن 1385 8:26 قֽظֽ
vase man yki hatta shnidan e esme Evin vahshatnaake!
har zendaani....kheiliiiiiiiiiii shojaee
jddi migam
man age budam ba inke midunam gonihiam nadaram hamun avval sekte mikardam
to KHEILI Shojaee
khob khanum Omidvaram dige azin Moshkelate Ahmaghane o Naa khshaayand vasat jur NAKONAND
Movafagh BASHI
Hamishe
HAMEJA
------------
فرناز: ممنونم :)....راستی! چرا در آدرس وبلاگ لینک یکی ازمطالب من را گذاشته اید؟:)
| :: 19 بهمن 1385 11:50 بֽظֽ
فرناز عزیزم سلام
اعتماد به نفس وقدرتت قابل ستایش است
پیروز وپایدار باشی
----------
فرناز: مرسی عزیزم
پرنسس :: 19 بهمن 1385 10:14 قֽظֽ
سلام
اين آدرس پرسشنامه منه. سوالات در مورد وبلاگر هاست و ممنون مي شم اگه جواب بديد.
http://www.dokhtaran.com/amar/a17/create.asp
اخوان :: 18 بهمن 1385 3:09 بֽظֽ
یادداشت به درد بخوریه.ممنون.
از این به بعد بیشتر مواظب مسئولیتت باش.هزینه فایده کن.
من او هستم :: 18 بهمن 1385 1:00 بֽظֽ
خیلی خوب است که توانسته ای اینهمه صبورانه برخورد کنی.
اوضاع فعلی روبه راه است فرناز جان؟
------------
فرناز: نمی دانم زهرا جان...
زهرا :: 18 بهمن 1385 11:18 قֽظֽ
انقدر قلمت شيرين و قويه كه موقع خوندن پستت احساس كردم لحظه به لحظه اونجا بودم . اميدوارم ديگه برات پيش نياد . اما مطمئنم انقدر به هدفت مطمئني و معتقد كه ترسي به دلت راه نمي دي .
با اجازه لينك دادم .
------------
فرناز: مرسی رها جانم:)
رها :: 18 بهمن 1385 10:28 قֽظֽ
neveshteye inbaret boghzamo terekoond.
.
-----------
فرناز: بوس
shirin :: 18 بهمن 1385 10:06 قֽظֽ
فرناز جان دو نکته است هست در این میان:
اول، یک چیز بدجور حال من را به هم زد و آن این که این مردک در نوشتهی تو تنها همان زرشکپلو را دیده است! دیدن زرشکپلو در میان نوشتهای که تصویرگر فضای رعب و وحشت است در جمهوری اسلامی هنری میخواهد که تنها در چنتهی همین موجود ترحمبرانگیز است. حالا گیرم که دیگر مطمئن باشیم حضرات پول تیر نمیگیرند، رعب و وحشت که همان است.
دوم، این مردک بربادرفته است. هنوز فکر میکنم که او دارد ادای طرفداران حزب کمونیست کارگری در آمریکای شمالی را درمیآورد، همانها که با پول باباجانها شاهانه در میان کاپیتالیستها زندگی میکنند و آروغهای سوسیالیستی میزنند. هرچند میدانم کسی که رگ و ریشهاش به جایی میان جماعت موتلفه برسد، همان است که آبا و اجدادش بودهاند.
--------------
فرناز: احمدرضا جان! یاد گزارش دوستم از زندان اوین در روزنامه اعتماد ملی افتادم. رویس زندان فرداش زنگ زده بود که آی! من این همه شما را بردم سلول های تازه با روتختی فلان و تمیز را نشان دادم، شما رفتی فضای وحشت توصیف کردی؟! حالا حکایت این آقای معلوم الحال است....زندان، زندان هست. چه زرشک پلو بدهند، چه آبگوشت! خوبی خودت آقا؟:)
Ahmadreza :: 18 بهمن 1385 3:10 قֽظֽ
خیلی خوشحالم که می نویسی و سلامتی..
مواظب خودت باش دختر جون.
----------
فرناز: چشم:)
Lilo :: 18 بهمن 1385 0:32 قֽظֽ
ما به پست قبلی شما هم لینک دادیم. شرمنده با تاخیر خلاصه .
FarNice :: 17 بهمن 1385 10:43 بֽظֽ
سلام از ماست عزیزم.خدا رو شکر که تا اینجا به خیر گذشته امیدوارم هیچ وقت دیگه برای هیچ کس دیگه پیش نیاد.حال پدر و مادرت رو عزیزم از من بپرس که حتی از یادآوری خاطرات طفره می رم و هر کی ازم می پرسه یه جور می پیچونمش!
اما خیلی کار عالی کردی ادامه بده اما گزگ دستشون نده.این ریتم منصفانه تاثیر بیشتری هم بر مخاطب می ذاره.
همیشه موفق و سربلند باشی:)
خوشحال می شم اگه درباره پست تازم کمکم کنی.درباره فرزندان افغانی-ایرانی رو که می دونم نمونه داری.مرسی
-------------
فرناز: خوبی سولماز جان؟:)...می دونم که تو بهتر از من حال پدر و مادرم را درک می کنی که خودت بیشتر از من این اضطراب ها را کشیدی. درباره نوشته ات هم به روی چشم عزیزم :)
سولماز شریف :: 17 بهمن 1385 10:26 بֽظֽ
سلام. روزی که خبر بازداشتتون رو شنیدم خیلی قاطی کردم. وقت کردید پستم را بخوانید ... از آزادیتان از ته ته دل خوشحال شدم . این را که خواندم بدجوری دلم گرفت. بد جوری. این جمله ای که در مورد آستانه تحمل اینها گفتی واقعن بهترین چیزی بود که می شد گفت. ما از اینجا برای شما نگرانیم و بهترین چیزها را آرزو می کنیم. حرفهایم تکراری است . فقط خواستم بدانید همنامی این سر دنیا برایتان نگران بود و همچنان هم هست البته !
راستی با اجازه ...( لینک)
------------
فرناز: مرسی از اینکه به یادم بودید و از مهربانیتان :)...الان میام وبلاگت را می بینم.
FarNice :: 17 بهمن 1385 9:41 بֽظֽ
سلام
نوشتن اين ماجرا با جزيياتش كار بسيار درستي بود. ممنونم
به واقع در آنجايي كه از نگراني پدر و مادرتان نوشته بوديد سخت متاثر شدم. به هر حال خوشحالم از آزاديتان....
---------
فرناز: سلام آقای داستان پور.... بزرگترین نگرانی من هم آنها بودند.
اكبر :: 17 بهمن 1385 7:12 بֽظֽ
چقدر وحشتناک واقعا ته دل آدم خالی میشه! خیلی وقت ÷یشا اینجا رو میخوندم .نه اینکه سر از سیاست واین صوبتا درنیارم ولی یه جورایی عمیق نیستم اطلاعاتم پایینه....کاری ندارم ...نوشته ات اونقدری دقیق بود که انگار منم همراه تو بودم ! حالا موضوع چی بوده ...هر چند که اینها عادتشونه اول کارشونو می کنن بعد دنبال دلیلش می گردن.خدا به خانواده ات صبر بده...درسته که خودت تو اوجشی وشاید درنگاه اول درگیرتر ولی به نظر من خانواده ات بیشتر غصه میخورن.....امیدوارم که موفق بشی
--------
فرناز: مرسی. تو پست بعدی می نویسم اتهام چی بود.
مژگان :: 17 بهمن 1385 7:10 بֽظֽ
خیلی خوب کردی که نوشتی فرناز جان، به خصوص اینکه من یاد گرفتم ادم تو این شرایط باید چه کار بکنه!
--------
فرناز: دقیقا به همین دلیل نوشتم که دیگرانی هم تصویری از موقعیت داشته باشند.
اروس :: 17 بهمن 1385 4:44 بֽظֽ
فرناز جان
لینکی گذاشتهام از مصاحبه با زندانیان سیاسی از بند رسته ...لطفن سری بزن و تماشا کن ! میدونم وبلاگ من چند سال هست که فیلتر شده ولی امید دارمکه بتونی ببینی !
جاوید :: 17 بهمن 1385 3:57 بֽظֽ
فرناز جان
از من هم همان پسر سر تا پا سیاه پوش عکس گرفت و همان خانم مسن تپل به سلول برد
لحظه به لحظه ی نوشته ات را حس کردم چون در آنجا بوده ام
برای تو هم نوشته ام به وبلاگم سر بزن
یک 22 خردادی
------------
فرناز: حتما میام وبلاگت بیتا:)
بیتا یاری :: 17 بهمن 1385 3:39 بֽظֽ
من درد در رگانم / حسرت در استخوانم / چیزی نظیر آتش در جان پیچید...
فرناز عزیز! هرچند سختی آنچه کشیدی قابل وصف نیست اما در همین 209 اوین بسیاری بوده اند که آروزی یک روز بازداشت تو را کرده اند. پس دل قوی دار و خدا را شکر کن. یا علی دوباره بگو و کار را از سر بگیر. ما هم نه به اندازه ی تو که به اندازه ی همت کوتاهمان در کنارتان خواهیم بود.
در آرزوی روزی نیستم که یک میلیون امضا جمع شود. روزی را آرزو می کنم که لااقل یک میلیون زن آگاه داشته باشیم. به امید آن روز.
ضمنآ ما داریم یه حرکت مدنی رو در پرسش از احمدی نژاد پایه ریزی می کنیم بلکه کمکی باشه برای برون رفت از این بحرانی که گریبان گیرمون شده. به دنبال سنگ بزرگ زدن نیستیم. فقط میخوایم تاثیرگذار باشیم هرچند کوچک. همرایت با این حرکت میتونه تاثیر زیادی در موفقیتش داشته باشه.
یا حق!
پرسشگر :: 17 بهمن 1385 3:04 بֽظֽ
سلام. بايد بگم به نيمه نوشتتون كه رسيدم اشك تو چشمام جمع شده بود، نگراني پدرتون رو ميشد از لابهلاي نوشتهاتون حس كرد. واي كه مادرتون چه حالي داشت... خودمو جاي شما گذاشتم نميدونم من هم اينقدر مقاوم هستم؟ واقعاً متأثر شدم.
براتون خيلي خوشحال شدم و آرزوي بهترينها رو دارم.
--------
فرناز: مرسی ازلطفتان :)
سارا :: 17 بهمن 1385 2:21 بֽظֽ
سلام.
مطلبت رو خوندم.شاید شما زنان بتوانید این جماعت خواب زده را هشیار کنید.با آرزوی پیروزی و بهروزی شما.به ما سر بزنید.
حامد :: 17 بهمن 1385 2:17 بֽظֽ
فرناز جان آفرین بر این نوشته ات. هزار آفرین. خیلی کار مهمی کردی که تمام جزئیات را نوشتی. باید نوشت هر چه بیشتر. هر چه بیشتر این مسائل نوشته و گفته شود قبح اش بیشتر می ریزد و اذیت اش برای خودت و برای دیگرانی که شاید همین راه را بروند کمتر می شود. اما انشاالله که دیگر خیلی هم از این داستانها نداشته باشی...
-------------
فرناز: مرسی خانم امیر ابراهیمی نازنین :)....فکر می کنم واقعا لازمه همه چنین تجربه هایی را مکتوب کنند.
Madame M :: 17 بهمن 1385 0:32 بֽظֽ
وای وای... اینارو خوندم مو به تنم راست شد. خیلی هم هیجان انگیز نوشتی. بقیه اش رو هم بنویس لطفآ. ایکاش به انگلیسی مینوشتی که این رو اینجا میشد داد به سایرین بخونن ببینن چه بلایی به سر دخترا و پسرای ایران زمین میارند.
بهرحال خوشحالم که ازاد شدی. کاری هست من بتونم انجام بدم؟
--------------
فرناز: مرسی از لطفتان:)
Winston :: 17 بهمن 1385 11:51 قֽظֽ
خوبه كه قضيه رو داري شرح ميدي. مخصوصا نگاه منصفانه ات خيلي خوبه. اما اون دلشوره و چشم هاي نگران پدر و مادر چقدر تلخ و سخته
----------
فرناز: سخت ترین بخش همان پدر و مادر هستند مهناز جان
مهناز ميناوند :: 17 بهمن 1385 11:11 قֽظֽ
نوشته هیجان انگیزی بود...البته برای من خواننده..برای شما احتمالاً یادآوریش هم دردناک خواهد بود تا آخر عمر...امیدوارم زود به زود بقیه اش رو هم بنویسید تا فیل - تر نشده اینجا...
رفتارشون تا اینجا که خیلی هم بد نبوده...همین که حکم رو بهتون نشون دادند و با احتارم صحبت کردند و...حالا شما شاید ننوشته باشید که چشم بند رو بالاخره به زور به چشمتون کردند یا کله تون رو به زور کردند زیر صندلی ماشین!!! ما نمی دونیم....
من با عقیده شما و نوع افراطی فمینیسم مخالفم...ولی امیدوارم دیگه هیچوقت این مشکلات برای شما پیش نیاد.
موفق باشید.
-------------
فرناز: قبلا هم گفتم انصافا با من بد برخورد نکردند.
holmes :: 17 بهمن 1385 10:33 قֽظֽ
از آزادیتون واقعاً خوشحالم. زمستان رفتنی است و روسیاهی به ذغال خواهد ماند. به مطلب قبلی هم لینک دادم. موفق باشین.
----------
فرناز: ممنونم
محمود :: 17 بهمن 1385 9:53 قֽظֽ
چقدر ملموس و مستند نوشته بودی با نوشتت همراهت شدم و لحظه لحظه این جریان رو مز مزه کردم ..خیلی رک بهت بگم نظر من این بود که اگر بگیرنت خیلی باید بترسی و این فکر از شناخت چند سال پیشم اب می خورد و از آونجایی که به صداقتت ایمان دارم و می دونم حرفی که می زنه درسته از اینکه اینجوری با قدرت و شجاعت و خونسردی برخورد کردی خیلی خیلی لذت بردم و فهمیدم انگار یکی دیگه از تغییرات روحیت تو این زمینه حادث شده ..بهت تبریک می گم دختر شجاع ;)
-----------
فرناز: روزبه جان! مهم ترین حاصل این بازداشت برای من همین بود که تونستم خودم را محک بزنم و دیدم راحت و خوب می تونم کنار بیام و ذهنم را جمع و جور کنم.
روزبه :: 17 بهمن 1385 9:18 قֽظֽ
فرناز جان.
در میان گذاشتن تجربیاتی اینچنین بسیار مهم است و بچه های دیگر را برای شرایطی مشابه آماده میکند.
کار بسیار خوبی کردی که نوشتی ، حتی یک بازداشت ساده ی چند ساعتی میتواند تجربه ای را منتقل کند و از شکه شدن و سهل انگاری و بروز برخوردهای ناهنجار در شرایط مشابه جلوگیری کند.
-----------
فرناز: دقیقا همین طوره مهشید جان. خود من اونجا فهمیدم چقدر تعریف های دوستان و همکاران از بازداشت و بازجویی به کمکم آمده است.
Mahshid :: 17 بهمن 1385 8:58 قֽظֽ
منهای بخش زنونه ماجرا یک جوری خاطرات دوسال پیش من تکرار شد.البته فاصله شما 3 دقیقه تا اونجا بود و من 1.5 دقیقه/همسایگی این دردسرهارو هم داره/توی 24روز انصافا با من برخورد بدی نشد ولی همیشه سایه ترس رو پشت خودم حس می کنم و گهگاه نگرانم.
بازم خوشحالم بیرون هستی البته بدون چشم بند آبی هزار گره!
-------------
فرناز: با من هم انصافا مودبانه و محترمانه برخورد کردند. چشم بندها هم طوسی و مشکی بهم دادند:دی...همسایگی هم بدجور دردسره ها :))
داریوش :: 17 بهمن 1385 8:58 قֽظֽ
خیلی خوشحالم که آزاد شدیید. جدی میگم. میدونم تصورت راجع به من چیه، ولی وقتی توی وبلاگ بلوط خبر رو خوندم مو روی تنم سیخ شد و خیلی نگران شدم. ولی الان اومدم اینجا و دیدم که آزاد شدی از صمیم قلب خوشحال شدم برات.
امیدوارم که از این به بعد هم بتونی راحت باشی و مشکلی واست پیش نیاد. من اعتقاد دارم که هیچ کس رو نباید صرفا به خاطر عقاید و اندیشه هاش زندانی کرد.
برات آرزوی موفقیت دارم توی هر کاری که فکر میکنی از نظر خودت درسته.
-----------
فرناز: مرسی از لطفتان :)...من هم براتون رزوی موفقیت دارم.
زهرا :: 17 بهمن 1385 8:03 قֽظֽ
واقعا شجاعی. واقعا!
--------
فرناز: واقعا؟:)
Anar :: 17 بهمن 1385 7:57 قֽظֽ
-
لینک در قسمت زنان ایران در سایت: ( پرژن کالچرز دات کام )
کلیک کنید:
http://www.persiancultures.com/iran-woman/iranian-women.htm
سر افراز باشید
http://www.persiancultures.com
--------
فرناز: ممنونم
پرژن کالچرز دات کام :: 17 بهمن 1385 5:21 قֽظֽ
سلام خانم سیفی
از اینکه آزاد شدید خوشحالم و برایتان در اامه راهتان آرزوی توفیق دارم. کاش همه مانند شما پیش از این ها بدون هراس تجربه های خود از جمله از زندان را برای همه بیان کنند. فکر می کنم برای همه که چنین تجربه ای دارند بیان همه لحظات آن فضا ها و آن برخوردهای خوب و بد بهترین و مفید ترین کمک به دیگران است.
موفق باشید و سربلند
روزبه
-----------
فرناز: سلام آقای امیرابراهیمی عزیز. دقیقا به همین دلیل می نویسم که به دیگرانی کمک کند تا تصویری از این فضا داشته باشند و کمی آمادگی داشته باشند. خود من در آنجا فهمیدم چقدر تعریف های دوستانی که تجربه زندان اشته اند برای برخوردم مفید بوده است. به خانم سلام برسانید :)
روزبه میرابراهیمی :: 17 بهمن 1385 4:41 قֽظֽ
سلام خانم سیفی از آزادی شما خوشحالم هر چند زنی که می اندیشد به خویشتن خویش دیگر برای همیشه آزاد است حتی اگر در بند باشد .برای همین است که جامعه ی مرد سالار از اندیشیدن زنان بیش از اندیشیدن مدان می ترسد. به یاد داری وقتی اولین مدرسه ی دختران در ایران تشکیل می شد، وکلا و وزرا و امرا و علما ی این سرزمین اطلاعیه دادند که « بر مملکتی که در آن زنان به مکتب بروند باید گریست». محدودیت ها و آزار و اذیت هایی که امروز جنبش زنان متحمل می شود سزای اشکی است که از مردان مردسالار در آمده.
همیشه پیروز و آزاد باشید
---------
فذنار: ممنون از لطفتان.
شهاب ادین :: 17 بهمن 1385 2:36 قֽظֽ
سرکارخانم سیفی بادرودی گرم خدمت شما
بنده هم متاسفم که از سفرباز ماندید وهم خرسندم که رهاشده اید......
خاطرات شما هم خواندنی ودلچسب است
نمی دانم شاید یک تجربه تلخ تازه ولی شک ندارم که شما ها ازبهترین فرزندان سایسته این آب وخاکید
درمورد دوستان دستی دوربرآتش!! زیاد توجه نکنید اینها بعدازمدت کوتاهی تغییر ذائقه می دهند.. شماجدی نگیرید
ضمن آرزوی تندرستی وموفقیت روزافزون برای شما و دیگرتلاشگران امید وارم هرچه زود ترهمه مردم خوب ما بویژه زنان به حقوق سرقت شده خوددست یابند
ارادتمند و دوستدار شما........ سهیک
-----------
فرناز: مرسی از لطفتان :)
آخرین ترانه باران :: 17 بهمن 1385 2:04 قֽظֽ
سلام فرناز جان. در کامنت دونی وبلاگ ات تازه واردم. اما در خواندن نوشته هایت نه. به این پست و پست قبلی ات لینک دادم. شجاعتت را تحسین می کنم. موفق باشی. :)
------------
فرناز: مرسی نگین جان :)
نگین :: 17 بهمن 1385 1:50 قֽظֽ
بازرسی بدنی اگر قانونیه ایرادی به آن نیست ولی اینکه بخواهند کسی را(آنهم کسی که نه از دیوار کسی بالا میره و نه مظنون به داشتن سلاح و چه می دونم هزار چیز دیگه نیست)چه توجیهی می تونه داشته باشه جز تضعیف روحیه تو؟باز خدارو شکر که در آن موقع فیلم و... نگرفتند. به نظرم باید با این قضیه هم جدیتر برخورد کرد، چون سئوالاتشان هم به نظر عجیب بوده است و بیشتر جنسی بود تا اطلاعاتی(فرم بینی و مو و...) و به نظر کار یک آدم مشکل دار(با عرض معذرت جنسی) میاد
-------------
فرناز: قبول دارم که یکی از هدف ها مسلما آزار روانی هست. حالا از دوست وکیلم دقیق تر می پرسم که آیا برای بازرسی بدنی قانون حدی تعیین کرده یا خیر.
Eli :: 17 بهمن 1385 0:59 قֽظֽ
چقدر سخت بوده و چه خوب تاب آوردی.
آذین :: 17 بهمن 1385 0:16 قֽظֽ
تلخه نوشتن پاورقی لحظه های اضطراب و نگرانی به جرم زن بودن، اما خوبه که می نویسین تا ثبت بشه که چه کارهایی در این ماتمکده انجام می شود. هرچند امیدی به روزهای روشن ندارم ولی تلاش و صلابتتان ستودنی است.
راحله :: 17 بهمن 1385 0:08 قֽظֽ
فرناز جون وقتی فهمیدیم که شماها رو آزاد کردند از صمیم قلب خوشحال بودم و بهترین خبری بود که در اون روز شنیدم...امیدوارم که هیچ وقت خبر بازداشت کسی را نشنویم...:):)
-------
فرناز: مرسی نگار عزیزم.
نگار انسان :: 16 بهمن 1385 10:54 بֽظֽ
برات نوشته بودم که من هم زمان شنیدن خبر در سفر بودم و با شنیدنش بیش از هر چیز دلواپس دلواپسی های مادرت شدم و پست اخر قبل از سفرت برام تداعی شد . واسه واقعیات اظهر من الشمس شخصیت بعضی افراد هم خودت رو اذیت نکن دوست نادیده .
لیلا :: 16 بهمن 1385 10:20 بֽظֽ
خانم سیفی، نمی دانم آیا برهنه کردن کامل یک خانم مطابق قانون است؟ آیا عکس هم می گیرند؟
-----------
فرناز: می دانم بازرسی بدنی قانونی است و فیلمی نگرفتند. البته ازتمام مراحل بازداشت در فرودگاه و تفتیش منزل فیلم گرفتند.
Eli :: 16 بهمن 1385 10:02 بֽظֽ
سلام
فرناز چراهای من تمامی ندارد فقظ صحنه ها یی را که توصیف کردی خیلی با آنچه که تو دهه ی شصت اتفاق افتاد فاصله دارد نمیدانم چرا این را گفتم ربطی ندارد یا شاید هم ندارد. فقط میترسم همین دلم نمیخواهد هیچکس طوریش بشود خصوصا تو ! تنها کاری که میتونم کنم دعا ونگرانی است همین من دلداری بلد نیستم چون........
سفراز و پیروز باشی
و مهمتر از همه شاد وخندان!
yasaman :: 16 بهمن 1385 9:44 بֽظֽ
فرناز عزيزم بیصبرانه منتظر بقيهی ماجرا هستم...
نازخاتون :: 16 بهمن 1385 8:24 بֽظֽ
Omidvaram ke akharin tajrobat az zendan bashe... kash mitoonestam kari barat bekonam.
kheili saboori............
---------
فرناز: مهربانی های شما برای من کلی کمک هست مهشید جان
Mahsheed :: 16 بهمن 1385 8:16 بֽظֽ
خب چرا لینک نمی دی به مطلب این مردک که همه بفهمن مساله رو؟
بعدش اینکه روز بالاخره از قول چه کسی نوشته که «علاوه بر منصوره شجاعي، طلعت تقي نيا و فرناز سيفي، دوازده فعال اجتماعي وروزنامه نگار ديگر نيز عازم اين سفر بودند که به آنها نيز گفته شد درصورت رفتن به تبعات نامطلوب دچار خواهند شد.»؟ این رو یا تو گفتی یا شیرین عبادی که اونم از قول یکی از شما سه نفر گفته. نه؟
----------
فرناز: در فرودگاه از دوازده دوست دیگر ما نیز بازجویی کرده اند. و به انها گفته اد اگر بخواهید می توانید بروید هند، اما برگردید دچار تبعات آن می شوید.
نازگل :: 16 بهمن 1385 4:56 بֽظֽ
فرناز!
....اشکهایم که سر می خورند و انگار تو حلول کرده ای در من....اینجا که نوشته ای" می گویم شاید طولانی شد، قوی باشی ها " انگار کسی چنگ انداخته روی حنجره ام.می دانم و می دانی و می دانیم که چقدر راه طولانی است چقدر زمستان است و رابطه ها تاریک و چقدر وسعت دارد جهان کج اندیشی ها....اما انگار در این شهرآشوب هنوز روزنهای کوچک امید نفس می کشند که ما مانده ایم و می خواهیم ترسیم کننده رویاهای بهتری باشیم...
می بوسمت و می ستایمت که ایستاده ای...
مانا مهر :: 16 بهمن 1385 4:40 بֽظֽ
فرناز جان هر جمله ات رو که ميخوندم همش با خودم ميگفتم اگر من توي اين موقعيت بودم چه جوري اين همه اضطراب رو تاب مياوردم مامان و بابا چي تصورش هم سخته چه برسه به اينکه تو ثانيه به ثانيه اش رو با تک تک سلولهات حس کردي. کاري نميتونم بکنم جز آرزوي روزهاي آروم براي آينده ات :)
پاني :: 16 بهمن 1385 4:22 بֽظֽ
فرناز جان من هم به يادداشت تو و هودر لينك دادم.
-----------
فرناز: ممنون مهناز عزیزم
مهناز ميناوند :: 16 بهمن 1385 3:52 بֽظֽ
|