Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

شنبه ۲۳ دی ۸۵

« واگویه های زنی هراسان»

 



این ها را برای « ن.م» عزیزم می نویسم که هر روز چند بار به اینجا سر می زند، که دوستش دارم و این را خوب می داند. اسمش را بگذاریم « ترس های زن بیست و چهارساله» یا شاید « واگویه های زنی هراسان» یا چیز دیگری در این مایه ها...

نوشتید دلتان برایم تنگ شده است؛ آن دل پر مهر عزیزتان که نایاب است در این زمانه...نوشتید حتا برای صدای پاشنه های بلند و تیز چکمه های من که محکم و استوار روی زمین فرو می آید...همین شد تلنگر...همین یک جمله ساده ... که زیاد به کار می رود درباره این زن بیست و چهارساله که خیلی ها فکر می کنند بسیار شجاع است و محکم...

اولین تصویری که از هراس ها و ترسیدن های این زن به یاد می آورند مال وقتی است که هنوز زهدان مادر را رها نکرده بوده است که سرک بکشد در این دنیای بزرگ تر و بشود عضو محترم جامعه بشری!.. ریختند خانه کوچک آن کوچه پر دار و درخت...لازم نیست بگویم چه کسانی، شما درد آشنا هستید، خوب می دانید معنای « ریختن» در اوایل دهه کذایی شصت یعنی چی و می فهمید هراسانی زن بیست ساله باردار تنها در خانه را...خوب می فهمید. و این زن بیست و چهار ساله امروز و جنین چند ماهه آن روز، چه بی تاب شده است در زهدان مادر، چقدر بالا و پایین پریده است، مشت و لگد حواله شکم مادر هراسان بیست ساله کرده است، بیچاره مادر جوان هراسان...بیچاره جنین دیروز...

پنج شش ساله که بود یک بار مادر را در انبوه چادرهای سیاه راهروهای زندان گم کرد....زندان رجایی شهر کرج...شما آنجا را هم خوب می شناسید و می دانید صف زنان چادر سیاه بر سر پشت درهای زندان در سرمای زمستان و گرمای تابستان یعنی چه... آن دخترک پنج شش ساله آن روزها هراسان می دوید و جیغ ها می زد و صدای جیغ هایش در گریه دو سه بچه دیگر گم می شد و زور می زد که بیشتر و بلندتر گریه کند و جیغ بزند...چه تلاش بیهوده ای...سربازی آمد طرفش...با خشونت بلندش کرد تا عربده زنان مادر این بچه انتر زر زرو را پیدا کند...می دانید، این بچه از همان زمان ترس از گم شدن، ترس از پلیس، ترس از انبوه چادرهای سیاه و نخندید ترس از سرباز را دارد با خود کول می کند. هنوز در خیابان دو تا سرباز وظیفه صفر کیلومتر هم می بیند راهش را کج می کند، هنوز بی اختیار وقتی چند زن چادر به سر را با هم می بیند قدم هایش تند می شود...می دانم، مسخره است.

بزرگتر که شد ترس های دیگری سر بر آوردند... ترس از بداخلاقی ها، ترس از خوب نبودن، ترس از اخراج شدن، ترس از انظباط کم، ترس از مقایسه شدن ها، این آخری زهر بود، زهر. می دانید حاصلش چی شد؟ با کله وارد زندگی بزرگسالی شدن و با کله رفتن و رفتن....همیشه آن جلو سنگی هست، مانعی، حتا کلوخی...

این زن خوش شانسی هایی هم داشت...مثل اینکه اعتماد به نفسش بدک نبود...به لطف پدر و مادری که شیوه تربیتشان تو سر بچه کوبیدن نبود... و استعدادها را تشویق می کردند. وگرنه شما هم خوب می دانید زن بودن و با اعتماد به نفس بودن در این جامعه چه تضاد عمیقی است...مگر نه؟

ترس های عمیق تر و بزرگ تر کوله باری می شوند.... بعد سالهای دیگری رسید....با ترس های دیگر...عمیق تر، شدیدتر، ماندگارتر...شب و روزهای پر از دلهره و هراس...می دانید یکی از بدبختی های این زن چیست؟ عادت ندارد حرف دلش را بزند، عادت ندارد از هراس ها و دلهره ها و نگرانی هایش حرف بزند...این لبخندها و خنده های گول زنکش انگار خوب همه را گول می زند...می دانید ترس ها هم وقتی چاره نشوند، در وجود آدم می نشینند، رسوب می کنند و جزئی از تو می شوند...گاهی نفست را می گیرند « ن.م» عزیز...از شانه ها که سر بخورند، سنگینی شان ستون فقرات آدم را هم خم می کنند....و چه لرزه ای، چه لرزه ای...

امروز که از انتهای خیابان ایرانشهر دست ها در جیب، به سمت میدان هفت تیر می آمدم یادتان بودم... و به ترس هایم فکر می کردم...و به ترس هایی که من زیاد در چشمان شما دیدم...پیرمرد نازنین اخمویی در « نشر ثالث» کار می کند که همیشه کتاب پیشنهادی دست اولی برای معرفی دارد...امروز سر درددلش باز شده بود و برایم از باند بازی جوایز ادبی می گفت و از حق « بلقیس سلیمانی» که کتابش را به خاطر بار سیاسی که داشت نادیده گرفتند و فغان می کرد از فلان جایزه ادبی و شاگردان فلان نویسنده....بعد کتاب « خانم نویسنده» طاهره علوی را به طرفم گرفت و گفت این کتاب را ببر بخون دختر جان، اگر خوشت نیامد من سرم را می دهم. چون می شناسمت و می دانم چرندیات نمی خوانی میگم. بعد اشاره کرد به دو دختر که دنبال کتابی از « م. مودب پور» بودند. وقتی گفتم خوب اکثرن از همین کتاب ها شروع می کنند و کم کم کتاب های جدی تر و بهتر می خوانند، چه چشم غره ای به من رفت....بعد یادم افتاد که چقدر از چشم غره می ترسم...خیلی زیاد...از هرکسی که باشد...چیزی در درونم هری پایین می افتاد...زود به تته پته می افتم...می بینید؟

امروز یاد ایمیل شما بودم...و خودم را به یک شکلات داغ در قهوه مرکزی دعوت کردم و دفترچه ام را باز کردم و بالای یک صفحه سفید نوشتم: « ترس های یک زن بیست و چهارساله»....لیست دور و درازی شد...با انگشتانم روی میز شیشه ای دم گرفته بودم و ترس پشت ترس بود که روی صفحه جاری می شد....«ن.م» عزیزم خیلی گول پاشنه های نوک تیز چکمه های این زن بیست و چهارساله و رژ لب های صورتی براقش را نخورید...این زن صد و شصت و چهار سانتی متری گندمگون کوله باری از ترس ها، دلهره ها و هراس ها را با خود اینور و انور می کشد...زن و ترس ها به هم خو کرده اند، همین.

Permalink