او برای من مترادف شده است با چوب... از همان بالای سه پله ای که می رسد به آن در چوبی سنگین، بوی چوب می پیچد در مشامت... در را که باز کنی و وارد خانه شوی، همه جا چوب هست... خیال نکنید فقط مبل ها و قفسه ها و کف زمین و میزها.... دیوارها هم هست، بشقاب ها، قاشق ها و چنگال ها، دستگیره ها، تلفن، گلدان ها، لوسترها و آباژورها، کرکره ها، مجسمه ها و همه چیز و همه جا... موهای لخت خرمایی را دور سر می پیچاند و با یک گیره چوبی می بندد، گوشواره های از چوب نارگیل به گوش، دست های کشیده اش همیشه سرد است.
یک برش کیک در بشقاب کوچک چوبی، می خندم و می گویم «و کیک هایشان هم بوی چوب می داد»... می گوید مرض! و می خندیم... نگاهم روی شکمش ثابت می ماند. ماندگارترین و بهترین رابطه های دوستانه من، آن رابطه هایی بوده است که سوال در آن جایی نداشته است. نپرسیده ام و چیزی نپرسیدند....متوجه نگاهم به گردی شکمش که جنین هفت ماهه ای در آن خانه کرده است می شود. می گوید حضورش مثل یک چشم برهم زدن بود....روزی بهم رسیدند، چند صباحی بودند، بعد بی صدا هرکس به راهی رفت. برای اولین بار در این سالهای دوستی از او سوالی می پرسم... مرد کجاست؟... سایه ای می افتد روی مردمک چشمان آرامش...می گوید نخواست باشد ...
دست های همیشه سردش را در دست می گیرم، چیزی در ذهنم رژه می رود... تاب له کردن های جامعه سنتی مردسالار را خواهد داشت؟ سرکوفت هایی که نصیب بچه می شود چی؟... شناسنامه به نام چه کسی برایش می گیرد؟.... روح حساس و مهربانش را چه می کنند؟ ... فقط می دانم کودکی که درست در آستانه سال نو به دنیا خواهد آمد، مادر بی نظیری دارد که به او عشق و شادی ارزانی خواهد کرد... مهم نیست که مردی که به فاصله چشم برهم زدنی بوده است در این ارزانی عشق و شادی حضور داشته باشد یا نه... تکه ای کیک در دهان می گذارم، یک جرعه چای، و نگرانی ها را قورت می دهم.
Permalink
|