کمکش کردم که روی تخت بنشیند و ژاکت دیگری را تنش کردم... با احتیاط و آرام آرام آستین را روی دست گچ گرفته اش کشیدم و بالا بردم، دکمه های ژاکت را بستم و داشتم ملحفه را مرتب می کردم تا دوباره روی او بکشم که گفت: عجب روزگاریه... یک زمانی من تو را بغل می کردم و لباس تنت می کردم، حالا تو لباسم را تنم می کنی... بغض کردم، و خود را به مرتب کردن ملحفه مشغول کردم. گفت: یادته بچه بودی می بردمت حمام؟ ... خوب یادم هست. حمام خانه پدربزرگ و مادربزرگ لااقل پنج برابر استاندارد حمام های امروزی بود، مامان بزرگ یک چهارپایه می گذاشت و رویش می نشست و من را بغل می کرد ... مثل اکثر زنان هم نسلش لیف و صابون را قرتی بازی می دید و عقیده داشت تا تن را کیسه نکشی تمیز نمی شوی... سفیداب را روی کیسه می مالید، کیسه را روی تنم می کشید و می گفت الان کرم ها میاند بیرون و می میرند...بعد من جیغی از سر هراس و هیجان می کشیدم که کرم ها کجایند؟ کرم ها را نشونم بده...
از میان بابا بزرگ ها و مامان بزرگ ها تنها او برای من و برادرم زنده مانده است، یکی از زیباترین زنهای عالم بوده و هنوز هم هست...هنوز رد پای زیبایی بی نقصش را لابلای چین و چروک های صورتش می شود دید، هربار می بینمش پیر تر، ضعیف تر و شکسته تر شده است...حالا در کنار همه مریضی هایش، دستش نیز شکسته است و مهمان خانه ما است. می روم بالای سرش می ایستم و در لابلای چین و چروک ها و بنیه ضعیف و ناتوان او ردپای همان زن زیبایی را می بینم که بهترین قورمه سبزی و کتلت دنیا را می پخت و خانه اش همیشه پر مهمان بود... زن زیبای مهربانی که همه همسایه های محلشان بس که او زیبا بود به او « ماه خانم» می گفتند و می گویند... دستم را پیش می برم و آرام چین و چروک های مهربان صورتش را نوازش می کنم.
قلب پدرم نیز این روزها باز ساز ناکوک می زند، و این فشار خون لعنتی که از اسمش هم دیگر بیزارم. دیروز تصویر یکی از روزهای ده سالگی مدام جلو چشمم بود... معلم خشک مغز و عنق چهارم دبستان ما را جریمه کرده بود، به جرم خندیدن در کلاس تا از روی یکی از درس های کتاب فارسی پنجاه بار بنویسیم و فردای آن روز تحویل دهیم. ساعت هشت شب گریه کنان عزا گرفته بودم که چطور پنجاه بار از روی درس کذایی بنویسم... تازه رسیده بودی خانه، دستم را گرفتی و گفتی باهم می نویسیم و تا نزدیکی های صبح پشت میز آشپزخانه نشستیم و نوشتیم و نوشتیم ... و برایم خیار پوست کندی و پرتقال... فردا با من به مدرسه آمدی و نمی دانم چه به آن معلم خشک مغز گفتی که برای اولین بار لحنش مهربان شد و انگار پشیمان شده بود از جریمه احمقانه اش...
کی پیر شدی؟ یک روز در آیینه نگاهم به تو افتاد که موهایت سفید شده اند و چین و چروک روی مهربانی صورتت نشسته است ... روزی دیگر دستت را روی قلبت گذاشتی، آه کشیدی و افتادی روی کاناپه هال و من معنای زانوان لرزان را تازه فهمیدم... و از آن روز بارها زانوان من لرزید. این روزها خوابت که می برد بالای سرت می ایستم، به نفس های خسته ات گوش می دهم، با سر انگشت صورتت را لمس می کنم و خم می شوم و دست هایت را که در هم قفل کرده ای می بوسم...و دلم می گیرد برای همه غم هایی که به زبان نیاوردی، همه دردهایی که در خودت ریختی، سکوت هایی که کردی و رنج هایت که جایی در دل مدفون کرده ای... و فکر می کنم اگر روزی کتابی نوشتم تقدیمش می کنم به سکوت ها و خاموشی های مردی که بسیار آزار دید و آزار نداد.
Permalink |
Comments 23
.::
نظرات خوانندگان
فرناز خانم سلام
یه دعوتنامه دارم ! که در نظرسنجی من درباره مناسب بودن یا نامناسب بودن اعدام در دنیای امروزی ، شرکت کنید . در ضمن اگر تاید کردین می خوام که از وبلاگتون برای این نظر سنجی تبلیغ بشه ، حالا نگین فلانی را به ده راه نمی دن و ... ممنون میشم و منتظرتون هستم .
رضا سیدی
---------
فرناز: چشم، میام و شرکت می کنم.
رضا سیدی :: 11 دی 1385 4:52 بֽظֽ
کاش همه می تونستن مثل تو قدر مادر بزرگ ها و پدرها رو بدونن
گنجینه هایی پر از خاطره و تجربه
----------
فرناز: امیدوارم مریم جان که بتوانم قدرشان را بدانم، امیدوارم...
مریم :: 11 دی 1385 1:27 بֽظֽ
باز هم سلام. دنیا پر از چیزای خوب و بده که باید باشه!!!!! باید باشه... پس باید پذیرفت. موفق باشید
-----------
فرناز: نمی دانم...پذیرفتن این موضوع همیشه آسان نیست.
mahmood :: 11 دی 1385 0:06 بֽظֽ
حسی که توی آغوش گرم یک مادر بزرگ یا پدربزرگ می شه تجربه کرد در هیچ جای دنیا تجربه نمی شه.
لواشکی که مادر بزرگ به دور از چشم مامان بهت میداد یا چشم هایی که موقعی که مادر بزرگ سمت کیفش می رفت از تعقیب دستان او لذت می برد.
پدربزرگی که برای خاموش کردن کبریت سیگارش رقابت همه نوه ها را برمی انگیخت. یا جیبی که همیشه پر از نخودچی کشمش بود...
امید وارم ماه بانوت خیلی زود خوب بشه.
توی این هفته ای که درگیر انحلال انجمن بوعلی بودم نیاز داشتم که با گرمی اون روزا یک کمی خودم را گرم کنم مرسی
------------
فرناز: ستاره جان! شما هم با گرمی این کامنت پر از احساستون من را گرم کردید. مرسی :)
SETAREH :: 11 دی 1385 9:18 قֽظֽ
چقدر قشنگگگ- می دونی فرناز من هنوز تو فکر اون موقعی ام که نزدیک بود بابات رو گاز بگیره، هر وقت یادش می افتم خدا رو شکر می کنم که این اتفاق نیفتاد- برای فشار خون و مشکل قلبی تحت نطر هستند؟ کمکی از دستم بر بیاد خوشحال می شم.
----------
فرناز: خودم هم هر وقت یادش می افتم از ته دل خدا را شکر می کنم ...آره دوست جان، تحت نظر هستند. حالا بهت یک ایمیل می زنم درباره دکترشون و شرایط بابا بهت می گویم.
اروس :: 11 دی 1385 9:06 قֽظֽ
چرا همه مامان بزرگا قبلا" خیلی خوشگل بودن
---------------
فرناز: آره؟!
مریم بانو :: 11 دی 1385 0:41 قֽظֽ
در فيلم بوي انبه كال _ تران آن هوانگ _ مادربزرگي هست كه بعد از مرگ شوهر و نوهاش هيچگاه از طبقه بالا پايين نيامده و با روشن كردن شمع جلوي عكس آنها با سكوتي محزون برايشان عزاداري ميكند . نوشته قشنگت اون حال و هوا را برام زنده كرد.
-------------
فرناز: مرسی:)
ماه محو :: 10 دی 1385 10:16 قֽظֽ
بانو جان معرکه بود....اشکهایم سرید....
فرناز منم خیلی مواقع شده که بروم بالای سرشان و ببینم نفسشان هنوز جاری است و از ترس فکرهای آنچنانی و پریشان خودم اضطراب بگیرم و حتی گاهی خطا کنم و مجبور بشم بیدارشان کنم حتی که آرام شوم....دلم گرفت کاش زمان می ایستاد روی دقیقه های سرخوشی...کاش تمام نشوند لحظه های خوبمان...کاش گرد پیری نمی نشست به سیمایشان...کاش ما بد نشویم.....
امیدوارم ماه خانمت هم زود زود خوب بشه و بابا هم بهتر از همیشه....
------------
فرناز: مانامهر عزیزم! این کامنت پر از انرژی خوب و مثبت بود. مرسی از همه آرزوهای لطیفت و کاش کاش این لحظه های خوشی ما تمام نمی شد...
مانا مهر :: 10 دی 1385 2:30 قֽظֽ
سلام خانم فرناز. بخاطر نوشته سرشار از احساستون از شما ممنونم. واقعا بعضي وقتها از خودم متنفر ميشم كه چرا اينقدر خودخواهم. از خودم مي پرسم آيا تو اين دنيا چيزي هست كه بتونه جاي خانواده آدم رو بگيره. من به معني واقعي كلمه نمي تونم معني فداكاري هاي پدر و مادرم را درك كنم. تمام آرزوم اينه كه زماني برسه كه احساس كنم يك تكيه گاه محكم براي آسايش گذران باقي زندگيشون هستم.
-----------
فرناز: مرسی آقای امیرارسلان....من هم خیلی وقت ها خودخواه بودم و خیلی پشیمان هستم.
امير ارسلان :: 10 دی 1385 1:33 قֽظֽ
ندارم، نه مادربزرگ و نه پدربزرگ. خیلی زود از دستشان دادم. نه انقدر زود که خاطره ی رنگ پریده ای از مهربانیشان نماند اما...
کاش برایت بمانند فرناز جان، سالم و شاد، برای تو و هر که دوستشان دارد و قدرشان را می داند.
-------------
فرناز: آذین نازنین! می فهمم درد نداشتنشان سخت هست :( ...خوبه که لااقل خاطره هایی هنوز هست آذین عزیز. ممنون از دعای خوبت.
آذین :: 10 دی 1385 1:31 قֽظֽ
KHastam chizi begam, vali hamasho kheili ghashangtar az man gofti.. Mersi. vali kashki hameye madarbozorga mesle male to boodan... Vali jaye shokresh baghie ke pedara hamashoon mehraboonan, ye tori ke mehraboonishoon dele adamo mishkane.
----------
فرناز: آخ! آره مهشید جان...گاهی این همه مهربانی آنها دل آدم را می شکند.
Mahsheed :: 10 دی 1385 1:19 قֽظֽ
شاید هم به خنده هایش تقدیمش کنی
------------
فرناز: امیدوارم میرزای عزیز:)
میرزا :: 10 دی 1385 1:15 قֽظֽ
آغوش گرم و دامن پرمهر مادربزرگ بهترین پناهگاه است برای غم و غصه های کوچک و بزرگ نوه ها . چه زیبا نوازش می کند با دستان پیر و خسته که غبار تاریخ ، مهر مادری را بر آنها افزون نموده . جواهرند مادربزرگ و پدربزرگ .
قلم بی نظیری دارید . قلمتان پایدار و سایه پدر محترم بر سرتان مستدام و دامان محبت مادربزرگ بزرگوارتان سالهای سال آرامبخش روزهای نیکتان باد .
--------------
فرناز: ممنون از تعریفتان آقای میری عزیز. امیدوارم سایه پدر و مادر شما نیز بر سرتان مستدام و عمرشان طولانی باشد.
مرتضی میری :: 9 دی 1385 11:23 بֽظֽ
سلام گلم، امیدوارم پدرت زود خوب شود. اتفاقا در پست قبلی ام همین را نوشته بودم. کاش می شد زمان را متوقف کرد. دلم نمی خواهد پیر شدنشان را ببینم. امیدوارم سلامت در کنارت بنشینند و شاد شاد خاطرات روزهای قبل را زنده کنید و خاطرات آینده را بسازید.
----------
فرناز: مرسی از دعای خوبت پریسا جان و کاش می شد زمان را متوقف کرد.
پریسا :: 9 دی 1385 11:19 بֽظֽ
چقدر این نوشته بدلم نشست مخصوصا که امشب بعد از چند روز فرصت کردم پدرم رو ببینم و الان که به خونه رسیدم حس کردم باز هم دلم براش تنگ شده و حالا هم این پست زیبای شما حس و حالم رو تکمیل کرد :ایکس
------------
فرناز: خوشحالم که این نوشته را دوست داشتید لیلای عزیز:)
لیلا :: 9 دی 1385 11:07 بֽظֽ
Salam farnaz khanom, enghader ziba neveshti ke ashke manam dar avordi, yek lahze arezo kardam ke madarboozrge nazanin manam dar kenarm bod. Omidvaram ke hale pedar va madarbozorget harchi zodtar khob beshe. @};-
---------------
فرناز: سفید برفی عزیز! خیلی ممنون از لطفتان و مرسی از دعای خوبتان :)
sefidbarfii :: 9 دی 1385 10:52 بֽظֽ
God couldnt be every where...So he created Grandmothers.
----------
فرناز: آخ! چه جمله پرمعنای لطیفی :)
eghbal :: 9 دی 1385 10:31 بֽظֽ
م اشک ریختم جا افتاد!:)
نیلوفر :: 9 دی 1385 10:18 بֽظֽ
به پهنای صورت اشک ریخت...به خاطر همه روزهایی که رفته و به خاطر روهایی که نمی دونیم چی میشه؟!...کاش قدرشون رو بیشتر می دونستین هم قدر روزها رو هم قدر با هم بودن ها رو!پس به افتخار همین با هم بودن ها: دوستت دارم خواهر عزیز!:)
-----------
فرناز: نیلو جونم این روزها از خودم خجالت می کشم، بابت همه روزهایی که نبودم و ندیدم و دنبال چیزهایی دویدم که اصلن به اندازه پدر و مادرم مهم نبودند. میدونی که من هم خیلی دوستت دارم :)
نیلوفر :: 9 دی 1385 10:17 بֽظֽ
فرناز جان اینقدر زیبا نوشتی که اگه بگم اشک از چشام جاری شد دورغ نگفتم ... یه لجظه به یاد پدر و مادر و ....
-----------
فرناز: مرسی سمیه جان...خیلی وقت ها وسط بدو بدوهای بیخودی زندگی انگار یادمان می رود که هیچ احدی و هدفی مهم تر از آنها نیست.
سمیه :: 9 دی 1385 9:52 بֽظֽ
مادر بزرگ، تنش نيمي اطلسي،نيمي ريحان.در انتهاي جهان نشسته است. بر بلنداي آخرين قلهها. براي خاطر ما قصه ميگويد. مادربزرگ، مادربزرگ.با موي سپيد و پيراهن ارغوان، باز هم برايمان بخوان،از كوچ آخرين قبيله راههاي دور.با چشم هايت نفس بكش، با دست هايت حرف بزن. با لبهايت گريه كن.قصه بگو...مادربزرگ.
نتونستم فرناز. چيز بهتري نتونستم تقديم كنم. كاملا حس ميكنم. ميفهمم
------------
فرناز: داوود عزیز! می دانم که می فهمی...من هیچ کس را ندیدم که مثل تو غم از دست دادن پدر روی شانه هایش سنگینی کند...
داوود پنهاني :: 9 دی 1385 8:34 بֽظֽ
Farnaze azizam, az azizanam dooram vali ba shenidane khabare salamatishoon harooz khoshhal misham to ham az in forsaty ke kenareshoon hasty kheili estefade kon,vaghty adam nemitoone bebinateshoon taze mifahme cheghadr beheshoon ehtiaj dare.
-----------
فرناز: پریسا جان! امیدوارم همیشه سلامت باشند که همین سلامتی انها با ارزش ترین چیز هست و چشم سعیم را می کنم قدر بودن باهاشون را بدانم :)
Parisa :: 9 دی 1385 8:25 بֽظֽ
Farnaze aziz inghadr ziba nezeshty ke hezaran bar arezooie deedane pedaram ra kardam ,cheghadr deltangash shodam,be omide inke saieie pedar hamishe bar srat bashad
-----------
فرناز: پریسا جان! مرسی عزیزم...دلم گرفت که از پدرت دوری یا شاید هم از دست دادیشون...ببخش اگر این نوشته دلت را رنجانده است.
Parisa :: 9 دی 1385 8:04 بֽظֽ
|